با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی» ثبت شده است

خوش آمدی بهار!

جمعه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۳، ۱۲:۵۸ ب.ظ

این روزهایی که بهار به همه جا سرک کشیده را دوست دارم. آنقدر باران آمده که سبزه ها برای بیرون آمدن نیازی به اجازه ی کسی نداشته باشند و از هر کجا که عشقشان کشید بیرون بزنند. حتی از بین آسفالت ها... همه جا سبز است! در مسیر متروی تهران کرج چشم میدوزم به درختان چیتگر.. به باغ و ویلا های سمت کرج (که آرزو داشتم یکی از آن ها مال من بود) ... به مزرعه هایی که فرق چندانی با دشت بزرگ و سرسبز ندارد. نگاه میکنم و بو میکنم بهار را... باران را... و دلم تازه میشود!


 

خوش آمدی بهار!... کم کم داشتم در سرمای زمستان منجمد می شدم. دلم برای رنگ سبزت تنگ شده بود. برای همین تمام زمستان را سبز پوشیدم و به یاد سبزه هایت روح خسته ام را تازه کردم. حالا دیگر نیازی به این کار ها نیست. چون تو سبزی! از همیشه سبز تر.... از همیشه دوست داشتنی تر!

 

 

قبل تر ها با وجودی که زندگی به همین منوال می گذشت و گاهی سخت تر از این بود شاد تر می نوشتم. شاید از پرستو یاد گرفته بودم که زیبایی ها را ببینم و در وجودم بپرورانم. دوست دارم برگردم به همان روز ها... همان روزهای شاد...
ببینم می شود پدر را راضی کرد که امروز به آن مزرعه ی "دشت مانند" برویم؟ برای یک دختر تنها جای جالبی نیست! (از این حرف من، خودتان به عمق فاجعه پی ببرید! :دی)

 

  • مداد رنگی

دل نمیکنم

شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۱۹ ب.ظ

یک سال گذشت. سال پیش دوره ی دانشجویی را با زیارت دل نشین امام رضا ختم کردم و به خانه آمدم. آمدنی که گویا رفتنی ندارد. یک سال است که از زیارت امام رضا محرومم و گویا قرار است هم چنان محروم بمانم.
کربلا و این ها هم که اصلا در آرزوهایم نمیگنجد از بس دست نیافتنی است. پیاده روی اربعین هم که از محالات است. انگار که بال آرزوهای دلم را چیده باشند...

گرچه... بی نهایت شکر که هیئت هنری بود و اجازه ی اقامت یک هفته ای در تهران. تهرانی که از همیشه دوست داشتنی تر بود.
این هفته ای که میهمان بچه های خوابگاهی بودم، صبح به جای اینکه 5 یا 6 بیدار شوم ساعت 8:22 دقیقه بیدار میشدم (دو دقیقه اش نمیدانم برای چه بود!) و خیلی شیک و بدون استرس صبحانه می خوردم و آرام دل می سپردم به کردستان طلایی و بدون ترافیک از پایین به بالا و غروب ها از بالا به پایین...

هیئت هم که واقعا توصیف کردنی نیست. مخصوصا برای من که امسالش زمین تا آسمان با سال پیش تفاوت داشت. سال پیش من بودم و چندصد انسان غریبه و یک آشنا: زینب! زینبی که از کنارش تکان نمی خوردم.
اما امسال پر بود از دوست و آشناهایی که گاهی نمیدانستم کنار کدامشان بروم که تنها نباشند! همان دوستانی که اسمشان در زندگی ام بود و هست. همان هایی که همین، صرفِ بودنشان به من آرامش می دهد حتی اگر تا هیئت سال دیگر نبینمشان (تازه اگر عمری برای سال دیگر باشد.)

با این حال چیزی که از همه بیشتر به من چسبید مداحی "اشهد ان علی ولی الله"ِ هر شب بود که با جان و دل فریاد می زدم و از گفتنش نهایت لذت را می بردم فارغ از اینکه بخواهم خودم را زیر ذره بین بگزارم که چقدر به این جمله وفادارم. حالا که وفادار نیستم نباید بگویم. باید صادق باشم و از این حرف ها....
خداییش هم نمی شد از  لذتش گذشت. من که ذره ای از لذتش را به خودم زهر مار نکردم. نوش جانم و نوش جان همه ی محبان امیر مومنان علی.

هیئت تمام شد. با کلیپ تاثیرگزار "دل نمیکنم". من که دل نکندم. کاش حداقل یک سال دیگر روزیمان شود درک محرم سیدالشهدا...

  • مداد رنگی

متفاوت ...

دوشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۲۳ ب.ظ

روز های متفاوتی دارم. با احساسات متفاوت...

احساس میکنم قلبم چند پاره شده و هر تکه اش در جایی است دور...

یک قسمت کوچکش اما کنار خودم مانده و در فضایِ خالیِ تکه هایِ رفته برای خودش جولان میدهد...

بالا می رود... پایین می آید... لیز می خورد... خالی میشود... می لرزد...

نگرانم... از راه دور نگرانم....

برای پرستویی که دیگر تلاشی برای پنهان کردن خستگی هایش ندارد. که شاد باشد که جیغ بزند...

برای سیده که فردا روز چهارم زندگی مشترکش است در شهر غربت ...

هدهدی که همیشه اصل مطلب را در روزمرگی های هر روزه اش پنهان میکند و من چشم بسته می خوانم چه وقت هایی دل تنگ است

فکر نمیکردم بعد از یک سال دلم برایشان انقدر بی تاب شود

تا حدی که در محل کار گریه کنم از دل تنگی شان... از اینکه کاش در کنارشان بودم...

روز عید غدیر همه شان را سپردم به حضرتش، قلبم آرام گرفت...

در پناه علی (ع) که باشند جای نگرانی نیست...

 

  • مداد رنگی

بی اینترنتی

يكشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۰۱ ق.ظ

همیشه روزای بی اینترنتی اولش سخته. تا چند روز اذیت میشم و کم کم عادت میکنم. حالا غیر از من خیلی ها باید به این قضیه عادت کنن که من نیستم.

 

این مدت خیلی حرف داشتم برای نوشتن. اما نتونستم. شاید باید مثل قبل تر ها مخلوط بنویسم:

* عروسی پسر عمو گذشت. تو سالن وقتی عروس و داماد داخل بودن من رو لبم لبخند بود از نوع زورکی! تو چشمم اشک و تو گلوم بغض... اگه کسی منو نمیشناخت و تو این حالت منو می دید فکر می کرد من عاشق دامادم و برای عشق از دست رفته گریه می کنم اما فکر میکنم احساس من رو مادر و خواهر داماد هم داشتن و البته پدر داماد... احساس از دست دادن... من و همه براشون کلی آرزوی خوب داریم و بالاتر از همه عاقبت بخیریشون انشالله!
(یک اعتراف! از نامزدی تا عروسی برای اولین بار من فهمیدم یه خواهر شوهر برای چه مواردی می تونه خواهر شوهر بازی در بیاره. من که پسر عمو برام مثل برادر بوده. به این نتیجه رسیدم شاید روزی برسه از اون خواهر شوهر بدا بشم. کی میدونه! از الان باید هوشیار بود)

* همون دوست ویلاگی که گفتم دیگه دارو برای بیماریه مزمنش جواب نمیده. چند روز پیش اسمس داد که میتونه نمازش رو ایستاده بخونه و خیلییی خوشحال بود. البته من نتونستم جواب اسمسش رو بدم اما بی نهایت خوشحال شدم که منو شریک خوشحالیش کرد. یه شب خواب دیدم بدنش رو به من قرض داد که باهاش نماز بخونم و کلی ذوق می کرد که ببین حالا می تونم ایستاده نماز بخونم. من نماز خوندم... یه نماز دلچسب و اون راضی و خوشحال خیلی زود بدنش رو پس گرفت. انقدر از همه چی راضی بود که دوست نداشت یه لحظه از بدن بیمارش دور بشه. بله... دغدغه ی بعضی ها نماز خوندنه... بعد از نماز خوندن رفتیم روضه ی امام حسین ع
چه خوابی بود... چه حظی بردیم :)

بعدتر نوشت: خبر رسید دوباره نشسته نماز میخونه. انشالله خدا شفا بده. التماس دعای فراوان.

  • مداد رنگی

بدون عنوان

جمعه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۲۱ ق.ظ

داره کم کم یه سال میشه. فکر میکنم این پست نزدیک ترین پست به اون اتفاقه... و بعدش این پست! که اوج ناراحتی من تو اون دوران رو نشون میده.

اوایلش قوی تر بودم. اما کم کم به هم ریختم. مخصوصا بعد از عید که همه چی از دستم خارج شد.

وقتی اتفاقی میافته. مسئله ای پیش میاد. یا وقتایی که باید یه تصمیم مهم بگیرم خیلی به هم میریزم. چون احساس میکنم تنهام و هیچ کس نیست که بتونه کمکم کنه. این احساس من ... اگه دید زمینی داشته باشی درسته. واقعا اطرافیان من هیچ وقت در مسائل فکری نتونستن به من کمک کنن و همیشه من تنها بودم و تحت فشار که نکنه اشتباه کنم... این به هم ریختن ها وقتی خواستگار میاد به اوج خودش میرسه چون علاوه بر خودم و تصمیمی که میخوام بگیرم باید حواسم به همه چیز و همه جا باشه.

این جور وقتا دلم میخواست پدر و مادرم انقدر ساده و مظلوم نبودن. میتونستن حرفمو بفهمن... می تونستم بهشون اعتماد کنم باهاشون حرف بزنم اما ...  ... 

یه وقتایی فکر میکنم درسته که من تنهام. باید تنها فکر کنم. تنها تصمیم بگیرم. اما این احساس زیر فشار بودن و له شدن شدید دلیلی جز توکل نداشتن من نداره. اینکه من داغون میشم تو این شرایط و زندگیم کلا به هم میریزه یعنی خدا رو به عنوان کسی که پشتمه و به فکرمه و پازل زندگی و اتفاقات رو جوری میچینه که به نفعم باشه فراموش میکنم.

خدای خوبم. من واقعا نمیدونم معنای توکل چیه اصلا چه جوری باید توکل کرد! اما تو با من همون طور رفتار کن که با توکل کنندگان رفتار میکنی ...
میدونم همیشه زیادی نگرانم. زیادی حساسم. زیادی سخت میگیرم. اما تو کمکم کن و تنهام نزار...

یه چیز دیگه هم می خوام. لبخند مادر و اینکه امروز به خیر بگذره... همین

  • مداد رنگی

میهمانی

چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۲، ۰۵:۲۳ ق.ظ

یک شنبه داشتم با خودم فکر میکردم چه بهانه ای جور کنم که حداقل یک ماه برم خونه ی سیده اینا بمونم! خیلی دلم هواشون رو کرده بود. فرداش دیدم سیده اسمس داده که تهرانیم. اومدن خونمون. شب موندن و فرداش دوباره رفتن دنبال کارایی که داشتن. سیده خیلی عوض شده بود. یه 12 ساعتی طول کشید به این چهره جدید عادت کنم. خاله هم مثل همیشه مهربون بود و کلی با مامان جور شدن! منم شاهد قابلیت های جدید مادرم بودم که چقدر زود با خاله اخت شد. گرچه قبلا هم همدیگه رو دیده بودن. خونه ی بی بی!

دقایق آخر سیده میگفت دلم میخواد ببینم اومدن ما رو چه جوری تو وبلاگت می نویسی. اما من اصلا نتونستم بنویسم. در واقع اینایی رو هم که نوشتم کلی فکر کردم که بتونم بنویسم.

لذت بعضی چیزا مستقیم میره تو خون آدم! انقدری که نه میشه ازشون حرف زد و نه توصیفشون کرد.

 

*پستو برای هدهد. رمز: "چهار حرف اول رمز وبلاگش"

**یعنی ملت تو کف موندن بالاخره هاتسوکو ازدواج میکنه یا نه! یه سرچای عجیب غریبی تو گوگل دارن که نگو و نپرس. بنده خداها هیچی هم پیدا نمیکنن. میرسن به وبلاگ من! :D

***رفتم وبلاگ پرستو میهمانی...  :D تر

  • مداد رنگی

کسی میداند لبخند خدا کجاست؟

پنجشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۸:۳۳ ق.ظ

-فعلا از برنامه های مختلف تلویزیون فقط سال های دور از خانه را میبینم. یک ماهی میشود! و تنها چیزی که من را پای این سریال نگه می دارد، خنده های هاتسوکو است! و بس... 
و چقدر هنرمند بوده کارگردان این سریال که راکورد اخلاق و رفتار هاتسوکو را با وجود طولانی بودن سریال و تغییر بازیگر همچنان مثل روز اول حفظ کرده!

 

-یک فیلم سینمایی هم هست که حداقل 30 بار دیدمش. و شاید 100 بار صدایش را گوش کرده ام. داستان دختری است که در مشکلات خود غرق است و دوستی دارد به نام "سوز" که در نقش حامی و کمک کننده و امید دهنده است. از قضا شدیدن شبیه پرستو است! چشم هایش! خنده هایش! امیدش!

-امروز بعد از چندین ماه دارم هاردم رو مرتب میکنم. یک سالی می شود که بهم ریخته است. فیلم های مهر و آبان که با بچه ها می رفتیم مشتی را دیدم. چه قدر از ته دل می خندیدیم! کلی کیف کردم. حیف که از تو اتاق بودن هامون فیلم نداریم! محدودیت های دختر بودن همینه دیگه :)

-چیزی که خیلی احتیاج دارم خنده و آرامش است. هم به خنده ی خودم احتیاج دارم. هم به خنده ی مادر... هم پدر و هم برادر... خنده ی دوستان حتی اگر پشت تلفن باشد! حتی اگر مجازی باشد، باز هم قبول است! به شرطی که از آن خنده هایی نباشد که بعدش با خودش دل گیری و گریه بیاورد! بله! خنده هم اصولی دارد :))) باور کن!

 

*عروسی پسر خاله و هدهد در یک روز است و من با بی سیاستی تمام (به قول خانم های متاهل!) این قضیه را به خاله گفتم. حالا دیگر نمیشود بهانه آورد که مثلا برای کارهای فارغ التحصیلی می روم یزد! یعنی باید رک بگویم بودن در عروسی دوستم را ترجیح میدهم؟ خدا خودش بخیر کند!

* گاهی فکر میکنم چقدر پدر، مادر را دوست دارد! حتی بعد از 30 سال زندگی!

  • مداد رنگی

شب نوشت ساده:

جمعه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۲۴ ب.ظ
  • مداد رنگی

گریه کن...

جمعه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۲، ۰۱:۵۲ ب.ظ

تکرار چیزای آزاردهنده تو زندگی آدم رو کلافه میکنه. من هیچ وقت آدم ترسویی نبودم. بر عکس جسور بودم. اما زندگی تو خونه ی بی بی با تکرار همین چیزهای آزاردهنده منو ترسو کرده. هر لحظه موش و سوسک و گربه و مارمولکی بود که بی هوا از کنارت رد می شد و قلبت می اومد تو دهنت و جیغ میزدی.
هی تله موش بزار... موش بکش بنداز بیرون... باز از یه جای دیگه موش سبز میشه... دفعه ی بعد دو تا دیگه سبز میشن... و همین طوری ادامه داره و تو هی تله میزاری و موش میکشی و جنازه ی موش میبینی ولی هیچ وقت موش ها از بین نمیرن و تموم نمیشن... همش تکرار و تکرار...
مدام سم سوسک بزن...
دنبال گربه بدو که بندازیش بیرون... نه بابا! درست بشو نبود...
من تو خونه ی بی بی ترسو شدم... ترس از تاریکی... ترس از تنهایی...
این ترس ها هنوز تو وجودم هست. وقتی صدای مبهم میشنوم می ترسم. وقتی تاریکه. وقتی ساکته. وقتی ارتفاع زیاده... وقتی یکی بدون صدا و بی هوا دستش رو می زاره روی شونه ام من واقعا می خوام سکته کنم. قبل از دانشگاه اصلا  اینجوری نبودم.

حالا اینجا... تو این خونه ... یه سری چیزای آزاردهنده ی تکراری هست که با قطع نشدنش اعصابمو شدید به هم ریخته. صبرم به شدت کم شده. با کوچکترین حرفی صدام بالا میره. دستم می لرزه. نفسم بند میاد. قلبم تند تند میزنه............. و کنترل هیچ کدوم از اینا دست خودم نیست.

هر کاری میکنم درستش کنم نمیشه که نمیشه...


آروم باش دختر...
آرووووووووم...
خیلی وقته از اشک دم مشکت خبری نیست...
گریه کن...
حرف بزن...
و از همه مهم تر... بی خیال باش! بی خیال!

  • مداد رنگی

دنیای او

دوشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۲، ۰۶:۱۴ ب.ظ

به پدر گفتم مرا به منزلش برساند. رسیدم. در را که باز کرد دنیا به رویم خندید. دلم بی نهایت برایش تنگ شده بود. مبل هایی که دی ماه با هم سفارش داده بودیم چند روز پیش به دستش رسیده بود و امروز بعد از بازگشتن از اصفهان و یزد، تازه داشت خانه تکانی می کرد. روز پنجم عید.
کمی کمکش کردم و با هم حرف زدیم. سراغ عکس و خاطرات قدیمی رفتیم و او دفتر خاطرات هایش را به من داد که بخوانم. و من حالا به زندگی او وارد شدم. زندگی ای که همیشه از پشت در بسته نظاره گرش بودم و علی رغم سوالات زیاد همیشه سکوت کردم و چیزی نپرسیدم.
بازگشتن به سال های ۷۹... ۸۰ ... ۸۱ زندگی او حس عجیبی داشت. و شنیدن احساساتش در هر مرحله از زندگی اش. اینکه هر لحظه که بخواهد میتواند به احساس آن روزها برگردد واقعا شگفت انگیز است.
اگر من هم در ۱۶ سالگی نوشتن را قطع نکرده بودم و دفتر هایم را نسوزانده بودم و همچنان می نوشتم حتما حالا میتوانستم راحت تر به گذشته هایم برگردم.


 

*چند ماه پیش دغدغه ام این بود که از روزمرگی هایم چیزهایی بنویسم که برای دیگران مفید و کاربردی باشد.
اما حالا می نویسم که به خودم کمک کنم. تا شاید پناهگاهی بشود برای خلاصی از فشار های چپ و راست و اغلب متناقض زندگی!
در خواندن این مطالب مختارید و من مسئول وقت تلف شده ی شما نیستم.

  • مداد رنگی