با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی» ثبت شده است

روز نوشت، الکی نوشت

شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۵ ب.ظ

صفحه ریدرم رو بعد از مدت ها باز می کنم که سری به دنیای منجمد وبلاگی زده باشم. حوصله هر مطلبی را ندارم. برای همین فقط فولدر دوستان رو باز میکنم.

اول از همه عطیه نوشته : زن ها بیشتر از مردها به ساعت نگاه می کنند! امروز ازم پرسید: درسته؟ گفتم: آره واقعا درسته

دوم آقای اسدی خبر از تولد پسر دومش داده و عکس نوزادی به شدت خندان (با اینکه چشم هایم از درد دارد از حدقه بیرون میزند اما به پهنای صورت می خندم، اصلا یک دفعه سر حال آمدم)

مینا همچنان می نویسد. چقدر خوب که اسیر شبکه های اجتماعی نشده...

وتر برای حسین سخا طرح جدید زده که دوستش دارم

آقای محمدی از مهمانشان نوشته اند! و من تازه بعد از یک ماه خوانده ام!

مهدیا هم نوشته... روی لینک کلیک میکنم که به وبلاگش بروم اما بلاگفا بالا نمی آید! مشکلش از قبل بیشتر شده! بمب چند هفته اخیر کافی بود تا با سر به زمین بخورد! بعید است دیگر کسی آنجا بماند!

چند وبلاگ دیگر را سرسری چک می کنم ...

....

سرم را از لپ تاپ بیرون می آورم به اطرافم نگاه می‌کنم. روی زمین نشسته ام، کنارم دو طبقه فلزی کتاب با حدود چهل کتاب که دم دست گذاشته ام که بخوانم مثلا! 

جا نمازم وسط اتاق باز مانده! سمت چپم هم آویز لباس های خیس است. بابا می آید برای شام صدایم می کند

دلم ضعف میرود از گرسنگی، این روز ها هر چه که می خورم فقط کفاف انرژی مورد نیاز روزانه ام را می دهد! و وقتی که ته مانده های کالری اش تمام شد بدنم هشدار (low battery) می دهد که "شارژم کن وگرنه الانه که خاموش بشم" الان هم از همان وقت هاست! بروم سراغ شام!

  • مداد رنگی

شوخی بی شوخی؟ یا با شوخی؟

شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۰۱ ب.ظ

یه مقدار نوشتن برام سخت شده. اما دارم سعی میکنم هرجور شده بنویسم . حتی خودمونی. حتی با زبان عامیانه ی هر روزه. قضیه از اینجا شروع میشه که من وارد یه محیط کاری جدید شدم که قبل از این هیچ تجربه ای ازش نداشتم. آدمای جدید، دغدغه های جدید، رفتارای جدید، روابط جدید. همه چیز برام تازه است و من کاملا تو این زمینه بی تجربه هستم. وقتی میخواستم وارد محیط خبری بشم دوستم بهم گفت: حواست باشه خودتو حفظ کنی. نفهمیدم منظورش چیه؟ الان بعد از تقریبا یک ماه متوجه منظورش میشم.

تو محیط خبری آدما خیلی راحت برخورد می کنن. حریم روابط اونجوری که بعضا تو جاهای دیگه هست، نیست. روزای اول برام جالب بود که از خبر های نه چندان مناسب خیلی راحت حرف زده میشه. خیلی راحت بحث ها در غالب شوخی مطرح میشه. خیلی راحت آدما همدیگه رو مفرد خطاب میکنن. اما منم کم کم عادت کردم و شبیهشون شدم. یه دفعه دیدم این عادی شدنه از محیط خبری خارج شده و من کلا با بقیه راحت تر شدم. تو فضای مجازی... مخصوصا منشن های الکی با :دی... دیگه مثل قبل از اینکه دیگران با من مفرد صحبت کنن ناراحت نمیشدم. نه اینکه اصلا ناراحت نشم. اما ناراحتیم کم شده بود و کمی جای خودش رو به راحتی داده بود. تازه فهمیدم منظور دوستم از حفظ تو محیطای خبری چی بوده...

عقب نشینی کردم. از پستای شوخی تو فضای نسبتا عمومی. از راحت حرف زدن از راحت شوخی کردن. اولش آسون تر بود چون من محل کارم نبودم. امروز باز کمی به حالت قبل برگشتم. حالا این دغدغه هم به باقی دغدغه ها اضافه شد. جنگ علیه راحتی. علیه شوخی. علیه عادی شدن. فقط باید به این فکر کنم که من یه دخترم و نزارم این شوخی ها و راحتی ها، ذره های وجودمو از من جدا بکنه و برای همیشه با خودش ببره. کاش بتونم از پسش بر بیام...

 

 

پ.ن. از اون پستایی بود که چون به موقع نوشته نشد از ذهن افتاد!

پ.ن.2 میخواستم بحث شوخی رو از جنبه های دیگه هم بنویسم اما یه دفعه احساس کردم دیگه به نوشتنش احتیاج ندارم. شاید چون دیگه سوالی ندارم. امروز جواب سوالمو گرفتم.

پ.ن.3 از همه ی کسانی که به خاطر پست قبلی، نگران ناراحتی های من شدن و تو خصوصی برام کامنت گذاشتم و ایمیل دادن و تو چت سراغ گرفتن ممنونم.

  • مداد رنگی

از آینده

يكشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۵:۱۱ ب.ظ

صفحه ی اینوریدرم را برای چک کردن وبلاگ های آپ شده باز میکنم... فقط یک وبلاگ در لیست آپ شده ها است: پاکــــ نویــــــس

از دیدن وبلاگ خودم در لیست، تعجب میکنم وقتی می دانم مطلب جدیدی ننوشته ام. تاریخش را نگاه می کنم برای دسامبر 2014 است!

"مسخره است! این تاریخ که هنوز نیامده... حداقل 9ماهی تا آن موقع مانده..." این ها را در دلم می گویم.

مطلب را باز میکنم و شروع میکنم به خواندن! مطلب قشنگ و شادی است از آینده... آینده ای از زبانِ خودم، در آینده... چیز غریبی است. انگار کسی  پیغامی فرستاده باشد که تو را از اتفاقی که بعدا رخ خواهد داد با خبر کند. در حال خواندنش هستم که واردِ زمان همان مطلب می شوم و هر چه خوانده ام را جلو چشمانم حاضر می بینم. نوشته ها تبدیل به واقعیتی ملموس می شوند و من خودم را در آن زمان و فضا می بینم. می بینم که زندگی ام اساسی تغییر کرده. خانه ای دارم وسط یک باغ بزرگ، پر از هوای تازه، بدون دود، بدون بوهای مزاحم همیشگی... صبح است و من دارم به محل کارم می روم که زن همسایه را می بینم. دستی برایش تکان می دهم و به سمت در می روم... صدای چرق چرق سنگ ریزه های کف باغ در گوشم می پیچد... چقدر آرامش دارد این باغ...

 

با صدای عمه از خواب می پرم. همه چیز خواب بود! به خودم و خواب های عجیبم می خندم! laughهیچ چیز عجیب تر و خنده دار تر از دسامبر 2014 نبود. دیگر کارم به جایی رسیده که خواب هایم را به تاریخ میلادی میبینم cheeky

 

به آینده فکر میکنم...
به آخرای دسامبر 2014... دی 1393 ... یک ماه مانده به تمام شدن 27 سالگی ام! شاید اول از همه دلم بخواهد آن موقع دیگر اینجا نباشم ولی اگر همچنان باشم و به احتمال قوی همچنان وبلاگ داشته باشم، ترجیح میدهم صفحه ی وبلاگم با چه پستی پر شود؟ چقدر حاضرم برای به حقیقت پیوستنش تلاش کنم؟

به همین ها فکر میکنم و فکر میکنم...

 

 

 

*این روزها ترجیح میدم یه خونه باغ کاهگلی داشته باشم مثل خونه ی مادر بزرگم، که بچگی هامون داخلش می گذشت. خونه ی خیلی کوچیکی بود. زیر بناش به 9 متر هم نمی رسید. دوطبقه بود. احتمالا طبقه ی اولش مخصوص احشام بوده. سقف کوتاهی داشت و یه پنجره ی کوچیک نقلی و کوتاه. فسقلی بود. دقیقا اندازه ی بچه گی های فسقلیه من، فسقلی بود... دقیقا اندازه ی خود خود من ... کاش الانم جایی داشتم اندازه ی خودم. خودم، تنها... خودم، آروم...

*سید حسین آقایِ زینب بانو به دنیا اومد و من لحظه شماری میکنم برای بغل کردنش. وقتی مادرش منو خاله صدا میکنه کلی دلم قنج میره. یعنی روزی میرسه خودشم منو خاله صدا کنه؟ نمیدونم. به خیلی چیزا بستگی داره! به روابط فاطمه و زینب و مه تاب غبطه می خورم. اما تو دلم میگم اون خدایی که این سه تا رو برای هم آفریده حتما کسی رو هم برای من کنار گذاشته. شاید کسی که هست و نمی بینمش!

*من و بچه های هنرستان و همکارای هفت هشت سال پیش، امروز قراره همدیگه رو ببینیم. احتمالا من با یه مشت دختر جینگول پینگول مواجه می شم و اونا با مادربزرگی با روسری گلدار!laughخدا بخیر کنه

  • مداد رنگی

خوش آمدی بهار!

جمعه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۳، ۱۲:۵۸ ب.ظ

این روزهایی که بهار به همه جا سرک کشیده را دوست دارم. آنقدر باران آمده که سبزه ها برای بیرون آمدن نیازی به اجازه ی کسی نداشته باشند و از هر کجا که عشقشان کشید بیرون بزنند. حتی از بین آسفالت ها... همه جا سبز است! در مسیر متروی تهران کرج چشم میدوزم به درختان چیتگر.. به باغ و ویلا های سمت کرج (که آرزو داشتم یکی از آن ها مال من بود) ... به مزرعه هایی که فرق چندانی با دشت بزرگ و سرسبز ندارد. نگاه میکنم و بو میکنم بهار را... باران را... و دلم تازه میشود!


 

خوش آمدی بهار!... کم کم داشتم در سرمای زمستان منجمد می شدم. دلم برای رنگ سبزت تنگ شده بود. برای همین تمام زمستان را سبز پوشیدم و به یاد سبزه هایت روح خسته ام را تازه کردم. حالا دیگر نیازی به این کار ها نیست. چون تو سبزی! از همیشه سبز تر.... از همیشه دوست داشتنی تر!

 

 

قبل تر ها با وجودی که زندگی به همین منوال می گذشت و گاهی سخت تر از این بود شاد تر می نوشتم. شاید از پرستو یاد گرفته بودم که زیبایی ها را ببینم و در وجودم بپرورانم. دوست دارم برگردم به همان روز ها... همان روزهای شاد...
ببینم می شود پدر را راضی کرد که امروز به آن مزرعه ی "دشت مانند" برویم؟ برای یک دختر تنها جای جالبی نیست! (از این حرف من، خودتان به عمق فاجعه پی ببرید! :دی)

 

  • مداد رنگی

همه چیز به تو ختم می شود ...

جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۲، ۰۲:۴۰ ب.ظ

از همه خداحافظی میکنم و از شرکت بیرون می زنم. مقصد همین حوالی است. چند کوچه آن طرف تر. قدم می زنم و مثل همیشه به درختان برهنه و بلند خیره می شوم. وارد کوچه فرعی می شوم. به ته کوچه که می رسم ساختمان دانشکده را می بینم. پس اینجاست! قبلا چند باری برای رفتن به کتاب فروشی از این کوچه عبور کرده بودم اما دانشکده را ندیده بودم. امان از حواس پرتی... از نگهبانی، پارکینگ اساتید و محوطه و سالن می گذرم و میرسم به سالن نمایشگاهی که اصلا به نمایشگاه نمی ماند. سالن پر است از غرفه های بی رنگ و رو و خالی که سفیدی میزهایشان چشم را اذیت میکند. می گردم دنبال غرفه ای که با آن کار دارم. خانم خیاط را از دور میبینم. لبخند می زنم. شاید آن قدر ها هم شبیه اش نباشد اما من را به یاد دکتر همیز می اندازد. داخل غرفه اش خلوت است چرخ خیاطی اش را گوشه گذاشته و چند توپ پارچه ی چادری مشکی روی میز. سلام میکنم. سرش شلوغ است. بدون نگاه جواب سلامم را می دهد و به ادامه ی کارش می رسد...


نمیدانم از کجا فهمیدم آن در آهنی قدیمی به نجاری باز می شود. نمی دانم. فقط میدانم همین که داخل شدم بوی مست کننده ی چوب در بینی ام پر شد. همه چیز حال و هوای یزد داشت. چقدر شباهت وجود داشت بین این نجاری و نجاری ای که سر بازارچه بود. پله های کج و کوله ی سیمانی که به زیر زمین 100 متری ختم می شد، فضایی که گوشه و کنارش پر بود از چوب و دم و دستگاه نجاری، حتی چیدمانش هم مثل چیدمان نجاری سر بازارچه بود. از پله ها به سختی پایین رفتم. داخل نجاری که بودم و کرج و آزادگانی وجود نداشت. ناگهان زمان و مکان از یادم رفت. واقعا فکر میکردم هنوز یزد هستم. فکر میکردم همین که از نجاری بیایم بیرون بازارچه ای را می بینم با نانوایی... میرسم به سه راهی مدرسه ی طلاب.که از کدام سمت به خانه بروم؟ از کوچه ی آشتی کنان؟ یا از کوچه ی بقالی یا از کوچه ی کتابخانه وزیری؟ اصلا ساعت چند است؟ وقت نماز شده؟ اگر وقت نماز است مستقیم بروم مسجد جامع! آخر امام جماعت، نماز های ظهر را تا اذان تمام می شود قامت می بندد! ایک دقیقه هم مهلت نمی دهد"
بعد مسجد می روم خانه... خانه ی بی بی... چه با برکت بود خانه ی بی بی. وقتی آنجا بودم چقدر زیارت رفتم... زیارت... (آه عمیق)


دل، جگر، خوش گوشت، نارنج و نان اضافه. تنها در مغازه ی جگرکی نشسته ام. روبرویم یک بچه ی تپل وسفید مرمری نشسته و لبخند میزند. با خودم فکر میکنم چقدر امروز بچه دیده ام و چقدر دلم قنج رفت برایشان. دلم می خواست بغلشان کنم. فائزه ی مشهدی هم 6 ماهش شده. الان وقت چلاندنش رسیده و گاز گرفتن لپ های تپلی اش... مادرش شانس آورد که من این همه از بچه اش دورم :دی... خنده ام روی لبم می خشکد وقتی باز یاد مشهد می افتم...


ساعت حدود 10 شب در حال برگشت به خانه هستم. تاکسی از کنار زمین های کشاورزی سر خیابانمان عبور میکند. مسیری که پیاده روی اش نیم ساعت طول می کشد. عاشق این هستم که کنار زمین های سر خیابان قدم بزنم. وقتی شب باشد و زمین را تازه آب داده باشند و خنکی نسیم با بوی گل و علف و درخت در آمیزد و در جانم بنشیند. آخ که دلم برای یک نفس عمیقش تنگ شده است. شیشه را پایین می کشم. خنکی هوا به صورتم می زند. خنکی اش مثل سحر های صحن قدس است. وقتی تنها در گوشه ای دور با امام خودم خلوت می کردم...


خانم خیاط هنوز در حال صحبت با مشتری هاست. این دومین بار است که می خواهم او، چادرم را بدوزد. قبل تر ها که یزد بودم مادر سمانه چادر هایم را می دوخت و همیشه به نیت زیارت می دوخت و من بعد از هر بار چادر دوختن به مشهد می رفتم. فکر میکنم چادر و زیارت به هم مربوطند. یک بار هم در خواب دیدم مادر سمانه برای من و دوستان چادر دوخته. چادری که از زیبایی نظیر نداشت. همه گفتند تعبیرش زیارت است و دو ماه بعدش همه دسته جمعی به زیارت عتبات رفتیم. زیارتی عجیب و خاص و خالص. وقتی از یزد برگشتم، اتفاقی این خیاط را در تهران پیدا کردم. اعتقاد دارم که دست خیاط باید خوب باشد! و دستش خوب بود و باز زیارتی نصیبم شد...این بار هم آمده ام که بگویم به نیت زیارت برایم چادر بدوزد. با خودم فکر میکنم آدم بی لیاقتی مثل من باید برای کسب لیاقت دل به دستِ خیاطِ خوش قلب بسپارد. کاش دل خودم لیاقتی داشت که متوسل به دوخت چادر نمی شد. کاش...


زمین ها را رد کردیم. از تاکسی پیاده می شوم. سر کوچه کنار ساختمان مرمری می ایستم و سرم را می گذارم رویش ... چشم هایم را می بندم و یاد دیوار های مرمری حرم میکنم... اشک امانم نمی دهد. خسته ام. از خودم خسته ام. دلم می خواهد با دلی پر از گلایه به آغوش امامم پناه ببرم....چقدر بی لیاقت شده ام که امام رضا هم دیگر با من مهربان نیست... چقدر یک آدم می تواند بی لیاقت باشد...
دلم گرفته.... دلم عجیب گرفته....

 

اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی
الامامِ التّقی النّقی و حُجّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری
الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه
کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ


  • مداد رنگی

خسته در خستگی...

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۲، ۱۱:۱۶ ق.ظ

با اینکه خسته ام. بازم باید خودمو خسته تر بکنم. روح خسته... ذهن خسته... جسم خسته... پر از درد...

که آخر شبا وقتی که روی تخت می افتم، بی مقدمه و بی فکر از شدت سردرد، فقط بی هوش بشم...

شرح سه هفته ای که گذشت همین بود.

  • مداد رنگی

دل نمیکنم

شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۱۹ ب.ظ

یک سال گذشت. سال پیش دوره ی دانشجویی را با زیارت دل نشین امام رضا ختم کردم و به خانه آمدم. آمدنی که گویا رفتنی ندارد. یک سال است که از زیارت امام رضا محرومم و گویا قرار است هم چنان محروم بمانم.
کربلا و این ها هم که اصلا در آرزوهایم نمیگنجد از بس دست نیافتنی است. پیاده روی اربعین هم که از محالات است. انگار که بال آرزوهای دلم را چیده باشند...

گرچه... بی نهایت شکر که هیئت هنری بود و اجازه ی اقامت یک هفته ای در تهران. تهرانی که از همیشه دوست داشتنی تر بود.
این هفته ای که میهمان بچه های خوابگاهی بودم، صبح به جای اینکه 5 یا 6 بیدار شوم ساعت 8:22 دقیقه بیدار میشدم (دو دقیقه اش نمیدانم برای چه بود!) و خیلی شیک و بدون استرس صبحانه می خوردم و آرام دل می سپردم به کردستان طلایی و بدون ترافیک از پایین به بالا و غروب ها از بالا به پایین...

هیئت هم که واقعا توصیف کردنی نیست. مخصوصا برای من که امسالش زمین تا آسمان با سال پیش تفاوت داشت. سال پیش من بودم و چندصد انسان غریبه و یک آشنا: زینب! زینبی که از کنارش تکان نمی خوردم.
اما امسال پر بود از دوست و آشناهایی که گاهی نمیدانستم کنار کدامشان بروم که تنها نباشند! همان دوستانی که اسمشان در زندگی ام بود و هست. همان هایی که همین، صرفِ بودنشان به من آرامش می دهد حتی اگر تا هیئت سال دیگر نبینمشان (تازه اگر عمری برای سال دیگر باشد.)

با این حال چیزی که از همه بیشتر به من چسبید مداحی "اشهد ان علی ولی الله"ِ هر شب بود که با جان و دل فریاد می زدم و از گفتنش نهایت لذت را می بردم فارغ از اینکه بخواهم خودم را زیر ذره بین بگزارم که چقدر به این جمله وفادارم. حالا که وفادار نیستم نباید بگویم. باید صادق باشم و از این حرف ها....
خداییش هم نمی شد از  لذتش گذشت. من که ذره ای از لذتش را به خودم زهر مار نکردم. نوش جانم و نوش جان همه ی محبان امیر مومنان علی.

هیئت تمام شد. با کلیپ تاثیرگزار "دل نمیکنم". من که دل نکندم. کاش حداقل یک سال دیگر روزیمان شود درک محرم سیدالشهدا...

  • مداد رنگی

متفاوت ...

دوشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۲۳ ب.ظ

روز های متفاوتی دارم. با احساسات متفاوت...

احساس میکنم قلبم چند پاره شده و هر تکه اش در جایی است دور...

یک قسمت کوچکش اما کنار خودم مانده و در فضایِ خالیِ تکه هایِ رفته برای خودش جولان میدهد...

بالا می رود... پایین می آید... لیز می خورد... خالی میشود... می لرزد...

نگرانم... از راه دور نگرانم....

برای پرستویی که دیگر تلاشی برای پنهان کردن خستگی هایش ندارد. که شاد باشد که جیغ بزند...

برای سیده که فردا روز چهارم زندگی مشترکش است در شهر غربت ...

هدهدی که همیشه اصل مطلب را در روزمرگی های هر روزه اش پنهان میکند و من چشم بسته می خوانم چه وقت هایی دل تنگ است

فکر نمیکردم بعد از یک سال دلم برایشان انقدر بی تاب شود

تا حدی که در محل کار گریه کنم از دل تنگی شان... از اینکه کاش در کنارشان بودم...

روز عید غدیر همه شان را سپردم به حضرتش، قلبم آرام گرفت...

در پناه علی (ع) که باشند جای نگرانی نیست...

 

  • مداد رنگی

بی اینترنتی

يكشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۰۱ ق.ظ

همیشه روزای بی اینترنتی اولش سخته. تا چند روز اذیت میشم و کم کم عادت میکنم. حالا غیر از من خیلی ها باید به این قضیه عادت کنن که من نیستم.

 

این مدت خیلی حرف داشتم برای نوشتن. اما نتونستم. شاید باید مثل قبل تر ها مخلوط بنویسم:

* عروسی پسر عمو گذشت. تو سالن وقتی عروس و داماد داخل بودن من رو لبم لبخند بود از نوع زورکی! تو چشمم اشک و تو گلوم بغض... اگه کسی منو نمیشناخت و تو این حالت منو می دید فکر می کرد من عاشق دامادم و برای عشق از دست رفته گریه می کنم اما فکر میکنم احساس من رو مادر و خواهر داماد هم داشتن و البته پدر داماد... احساس از دست دادن... من و همه براشون کلی آرزوی خوب داریم و بالاتر از همه عاقبت بخیریشون انشالله!
(یک اعتراف! از نامزدی تا عروسی برای اولین بار من فهمیدم یه خواهر شوهر برای چه مواردی می تونه خواهر شوهر بازی در بیاره. من که پسر عمو برام مثل برادر بوده. به این نتیجه رسیدم شاید روزی برسه از اون خواهر شوهر بدا بشم. کی میدونه! از الان باید هوشیار بود)

* همون دوست ویلاگی که گفتم دیگه دارو برای بیماریه مزمنش جواب نمیده. چند روز پیش اسمس داد که میتونه نمازش رو ایستاده بخونه و خیلییی خوشحال بود. البته من نتونستم جواب اسمسش رو بدم اما بی نهایت خوشحال شدم که منو شریک خوشحالیش کرد. یه شب خواب دیدم بدنش رو به من قرض داد که باهاش نماز بخونم و کلی ذوق می کرد که ببین حالا می تونم ایستاده نماز بخونم. من نماز خوندم... یه نماز دلچسب و اون راضی و خوشحال خیلی زود بدنش رو پس گرفت. انقدر از همه چی راضی بود که دوست نداشت یه لحظه از بدن بیمارش دور بشه. بله... دغدغه ی بعضی ها نماز خوندنه... بعد از نماز خوندن رفتیم روضه ی امام حسین ع
چه خوابی بود... چه حظی بردیم :)

بعدتر نوشت: خبر رسید دوباره نشسته نماز میخونه. انشالله خدا شفا بده. التماس دعای فراوان.

  • مداد رنگی

بدون عنوان

جمعه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۲۱ ق.ظ

داره کم کم یه سال میشه. فکر میکنم این پست نزدیک ترین پست به اون اتفاقه... و بعدش این پست! که اوج ناراحتی من تو اون دوران رو نشون میده.

اوایلش قوی تر بودم. اما کم کم به هم ریختم. مخصوصا بعد از عید که همه چی از دستم خارج شد.

وقتی اتفاقی میافته. مسئله ای پیش میاد. یا وقتایی که باید یه تصمیم مهم بگیرم خیلی به هم میریزم. چون احساس میکنم تنهام و هیچ کس نیست که بتونه کمکم کنه. این احساس من ... اگه دید زمینی داشته باشی درسته. واقعا اطرافیان من هیچ وقت در مسائل فکری نتونستن به من کمک کنن و همیشه من تنها بودم و تحت فشار که نکنه اشتباه کنم... این به هم ریختن ها وقتی خواستگار میاد به اوج خودش میرسه چون علاوه بر خودم و تصمیمی که میخوام بگیرم باید حواسم به همه چیز و همه جا باشه.

این جور وقتا دلم میخواست پدر و مادرم انقدر ساده و مظلوم نبودن. میتونستن حرفمو بفهمن... می تونستم بهشون اعتماد کنم باهاشون حرف بزنم اما ...  ... 

یه وقتایی فکر میکنم درسته که من تنهام. باید تنها فکر کنم. تنها تصمیم بگیرم. اما این احساس زیر فشار بودن و له شدن شدید دلیلی جز توکل نداشتن من نداره. اینکه من داغون میشم تو این شرایط و زندگیم کلا به هم میریزه یعنی خدا رو به عنوان کسی که پشتمه و به فکرمه و پازل زندگی و اتفاقات رو جوری میچینه که به نفعم باشه فراموش میکنم.

خدای خوبم. من واقعا نمیدونم معنای توکل چیه اصلا چه جوری باید توکل کرد! اما تو با من همون طور رفتار کن که با توکل کنندگان رفتار میکنی ...
میدونم همیشه زیادی نگرانم. زیادی حساسم. زیادی سخت میگیرم. اما تو کمکم کن و تنهام نزار...

یه چیز دیگه هم می خوام. لبخند مادر و اینکه امروز به خیر بگذره... همین

  • مداد رنگی