با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید» ثبت شده است

تقدیم به دوست عزیزم و همه ی فرزندان شهدا...

شنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۱، ۰۷:۵۴ ق.ظ

- گنجشک ناز و زیبا
که می پری اون بالا
بال و پرت به رنگ خاک
دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی
بابام رو تو ندیدی

- دیدمش از اینجا رفت
اون بالا بالاها رفت
پیش ستاره ها رفت
یواش و بی صدا رفت

 

- ستاره آی ستاره
پولک ابر پاره
خاموشی یا می تابی؟
بیداری یا که خوابی؟
به من بگو وقتی که خواب نبودی
بابام رو تو ندیدی

- دیدمش از اینجا رفت
اون بالا بالاها رفت
از اون طرف از اون راه
رفته به خونه ماه

- ماه سفید تنها
که هستی پشت ابرا
نقره نشون کهکشون
چراغ سقف آسمون
به من بگو وقتی که نور پاشیدی
بابام رو تو ندیدی

- همین جا پیش من بود
نموند و رفت زود زود
اون بالا بالاها رفت
بابات پیش خدا رفت

- خدا که مهربونه
پیش بابام می مونه
گریه نمی کنم من
که شاد نباشه دشمن

لینک دانلود آهنگ
منبع: قارچی به نام آرمانشهر
به علت مسدود بودن منبع برای آسایش دوستان قسمتی از مطلب آرمانشهر را می گذارم:

(متولدین قبل از سالهای ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ خوب به یاد دارند که اگر اشتباه نکنم از زمستان سال ۱۳۶۶ (و شاید قبل تر از آن) تا ماهها بعد،‌ ترانه کودکانه «بابام رو تو ندیدی»، بارها در برنامه های کودکِ تلویزیون پخش می شد. می گویم زمستان ۱۳۶۶، چون خوب به خاطر دارم که این ترانه در ایام موشک باران تهران که منجر به چند ماه تعطیلی مدارس در تهران شد،‌ از تلویزیون پخش می شد. در آن زمان،‌ کلاس دوم دبستان را می گذراندم.)
...(تقدیم به کوچولوهای عزیز،‌ «آرمیتا رضایی نژاد»، «علی احمدی روشن» و «محمدحسین قشقایی»)...
( وقتی دارید ترانه را گوش می دهید توجه داشته باشید که «آرمیتا رضایی نژاد»، صحنه شهادت پدرش را دیده است. سربازان شیطان، شهید رضایی نژاد را جلوی چشم دختر و همسرش و با خالی کردن هفت گلوله در بدن او به شهادت رسانده اند.)

بعد نوشت: این آهنگ رو برای مادر گذاشتم. شروع کرد از حفظ خوندن. بهم گفت: "تو بهمن 66 این آهنگ رو پخش می کردن. دهه ی فجر... تو اون موقع تازه به دنیا اومده بودی..."

  • مداد رنگی

جنگ جنگ تا پیروزی!!!

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۱، ۰۱:۰۷ ب.ظ

دیشب به طور اتفاقی برنامه ی دیروز امروز فردا را دیدم.مهمان برنامه آقای محسن رضایی بود. در قسمتی از بحث که آقای رضایی، تحریم های دوران جنگ و تحریم های امروز را با هم مقایسه می کردند صحبت جالبی مطرح شد.
اسباب نوشتن فراهم نبود لذا من نقل به مضمون می کنم. شما ببخشید
او گفت:
"جنگ ایران، اولین جنگ موفق در 200 سال گذشته در جهان بوده است. تنها جنگی که رزمنده ها توانستند تمام مناطق اشغال شده را پس بگیرند. دلیلش این بود که رزمنده های ما از نظر ایمان و توکل قوی بودند. اما نه به گونه ای که به همان اکتفا کنند.  این طور نبود که بگویند ایمان و توکل کافی است. آن ها در عین اینکه به خدا توکل داشتند و پشتشان به قدرت خدا گرم بود، دشمن را دست کم نمی گرفتند. سعی می کردند که ذهن دشمن را بخوانند. اقدامات او را پیش بینی کنند اینکه از چه راهی می خواهد وارد شود و چه کار می خواهد بکند، که خودشان را آماده ی مقابله با دشمن بکنند. به همین خاطر یک قدم جلوتر بودند"
این را که گفت برق از سر من پرید!!! حیف که مهمانی بود و مجبور بودم آرام سر جایم بنشینم و به روی خود نیاورم!!!
به نظر خیلی ساده می آید . چرا من دقت نکرده بودم؟ نمی دانم!!!
در جبهه جنگ بزرگ تر (جهاد اکبر) دشمن ما شیطان است. ایمان و توکل خوب است اما نباید دشمن را دست کم گرفت. هر وقت او را دست کم گرفتم با سر به زمین آمدم... باید حرکات او را پیش بینی کنم. باید ببینم از کجا می خواهد نفوذ کند... باید یک قدم جلوتر باشم... این جنگ است یک جنگ واقعی...
حتی اگر شکست خوردم، بلند میشوم... خود را نمی بازم... با توکل به خدا من پیروز این میدانم...


این فایل سخنرانی از حاج آقا جاودان  رو چند وقت پیش یکی از دوستان برای من میل کردند که خیلی به بحث مربوطه .
و دیگه اینکه!

ماه رمضان بالاخره اومد.... خیلی خیلی خوشحالم...
به همه ی دوستان تبریک میگم و از همه التماس دعا دارم

یا علی
 

 

  • مداد رنگی

ثانیه شماری

شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۵۵ ب.ظ

حرف هایم در گلو مانده...
دلم می خواهد حرف بزنم و حرف بزنم...
از امتحاناتم... از اساتید... از یزد... از مغازه ها ... از بی بی ... از سید و دارکوب...
از این شهر آلوده و آدم هایش...
از کوه ...
از بهشت زهرا... از پدر بزرگم ... از قطعه های شهدا...
از مراسم امروز تازه شهید در مسجد دانشگاه...
از دلم، که برای رفتن پر میزد... تمام روز...
اما نشد... هر چه کردم نشد که بروم...
از پدر و مادرم که دلشان به من خوش است....
از خودم که جز خود را به نشنیدن زدن و سکوت کار دیگری بلد نیستم...
از سخنان نغز خاله خانم و شعر ها و حدیث هایش...
از اشاره هایش به اتاق و چشمک زدن هایش...
از دل دل گفتن هایش...
از مادرم که آخر شب دلم را می شکند ... بدون اینکه صدایش را بشنود
از خودخواهی هایم...
از اینکه نمی توانم خود خواه نباشم...
از تمام کار هایی که این هفته روی سرم ریخته و حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم...
من حتی حوصله ی خودم را هم ندارم..

غریب افتاده ام...
نه زبان کسی را می فهمم و نه کسی زبانم را
هر ثانیه برایم سنگین است...
من اینجا ... برای برگشت، ثانیه شماری میکنم...

  • مداد رنگی