با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادرانه» ثبت شده است

عشق فرزندی

يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۲۹ ق.ظ

روز انتخابات اتفاق بی نهایت بدی در خانه ی ما افتاد. اتفاقی که دل بند زده ی مادرم را برای بار چندم بد جور شکست. من هم بی تقصیر نبودم. در واقع شروعش کار من بود. بدون عمد...

مادرم رفت اتاق و شروع کرد به گریه کردن. از آن گریه هایی که هر وقت میبینم قلبم می خواهد بایستد از فشار! همیشه توجیه های منطقی داشتم که خودش اشتباه می کند و ضریه ی  اشتباهش را می خورد. اما این بار خودم را جای او گذاشتم. با همان جهان بینی و منطقی که خودش برای خودش می بافد! سخت نبود.

هر چه نباشد، به هر حال او مادر است...

با همین فکر ها برای مادرم و مظلومیت و تنهایی اش دو ساعت گریه کردم. نه گریه ی بی صدای همیشگی! که فقط اشک باشد! زار می زدم! همین که من شروع کردم به گریه کردن مادرم گریه اش قطع شد! میدانم حتی در بدترین شرایط هم طاقت دیدن اشک هایم را ندارد. گریه ی من بند نمی آمد و خودم اصراری در بند آمدنش نداشتم. چون فرای از کلمات، تنها راهی بود که می توانستم بگویم:مادرم من کنارت هستم! تو تنها نیستی.

بعد از دو ساعت گریه بی هوش شدم از سردرد! و بعد که بیدار شدم هوا صاف شده بود. پیام من را با گیرنده ی مادری اش گرفته بود! میدانم با خودش گفته: "من تنها نیستم. دخترم هوایم را دارد" و در دل لبخند زده....

این شد که با هم خوش خوشان بیرون رفتیم و دو ساعتی که در صف انتخابات بودیم گل گفتیم و گل شنفتیم!

چیزی که خودم هم باور نمی شد! مثل خاموش کردم یک جنگل آتش گرفته در عرض یک چشم به هم زدن!


 

اما...

وقتی گریه می کردم با خودم قول و قرار هایی گذاشتم!

"از این به بعد هر چیزی که تو بگی... هر چی تو بگی می خورم. هر چی تو بگی می خرم. هر چی تو بگی می پوشم. اصلا به جهنم پارسال اون تیمبرلند های عسلی که عاشقشون بودم و سال های سال برای خریدش صبر کرده بودم رو به خاطر تو پس دادم و کتونی معمولی گرفتم. اصلا مهم نیست هزار بار برم خرید و تو نپسندی و مجبور بشم مدام برم عوضش کنم! مگه من برای خودم زندگی می کنم که این شادی های کوچیک رو از تو بگیرم؟ مهم نیست چی می پسندم و چی می خوام... از این به بعد نگاه می کنم ببینم تو چی می خوای! هر جوری تو بگی زندگی می کنم. خدا هم کمکم می کنه اون مواقع خیلی حساس راضیت کنه که کمی هم تو کوتاه بیای!"


 

بعد از گذشت چند روز فهمیدم چندان هم راحت نیست. مطیع محض بودن بدون عشق اصلا ممکن نیست!

ولی تا الان که بخیر گذشته! خدا باقیش رو هم ختم به خیر کنه! :)

  • مداد رنگی

ناسیونالیست ها

سه شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۵:۳۴ ب.ظ

دیروز تو جمع یک مشت ناسیونالیست بودم. مهمانی 15 نفر از فارغ التحصیلان یک دانشگاه خیلی خاص که در خانه ی یکیشان گرفته شده بود.
فقط من نخودی بودم. هم غریبه بودم. هم کم سن و سال و مجرد. هم خیلی بی ربط به درس و دانشگاه و کار آنها!
هر کدامشان حداقل با دو بچه آمده بودند! چهار نفری هم تو راهی داشتند. بعضی سومی را!
چیز عجیب و غریب و شگفت انگیزی بود!


 

راستش... دوستانم را در این وضعیت ها تصور کردم و کلی خندیدم.

فکر این که این دخترک های شیطون و آتیش پاره مادر بشن واقعا خنده داره...


 

  • مداد رنگی

حال من خوب است!

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۱، ۰۷:۴۵ ب.ظ

مدتی فرصت نداشتم اینجا بیایم و به دوستان سر بزنم. امروز آمدم که وبلاگ را از حالت حالگیری خارج کنم و بگویم حال من خوب است...
چند روزی از شهرستان مهمان داشتم... وقتی مادر نباشد خب مهمان من می شوند دیگر! منم به صورت غافلگیرانه در آزمون آشپری و خانه داری و مهمان داری قرار گرفتم. سخت بود خیلی... و سخت ترین قسمت ماجرا بحث تعارف کردن بود برای منی که اصلا تعارفی نیستم! مهمانمان یک وروجک دو سال و نیمه داشت که تمام خانه مان را به هم ریخت اما آنقدر شیرین بود که اصلا خسته نشدم. نمیدانم چه قرابتی بین من و کودکان است که با آن ها بیشتر خوش و بش می کنم تا مادرهایشان! مهمان در تعجب مانده بود از حوصله ی من در رسیدگی به خرده فرمایشات بانو کوچولو!
ولی جدا حسودیم می شود به پرستو! برای خواهر زاده و برادر زاده اش! جرات می خواهد بگویم حسودی ام می شود به فهیمه و زهرا و سمیه ها برای نی نی های کوچکشان؟
من این جرات را دارم که بگویم حسودی ام می شود به تمام زنانی که مادر شده اند!
تا به حال چند شبانه روز پشت سر هم کنار کودکی نبودم... روز اول با خودم گفتم:"بچه که می گویند این است؟ کجایش خوب است؟ این که چیزی جز گریه و جیغ و بهانه و غر ندارد..." اما روز آخر به خاطر رفتن این وروجک به سختی جلوی گریه کردنم را می گرفتم! خیلی خوش گذشت! حتی وقتی کنار گوشم با تمام وجود جیغ میزد و داشتم کر می شدم، خوش می گذشت!
خلاصه این بچه آمد و ما را از پیله ای که دور خود تنیده بودیم در آورد...



*هر سال اول ربیع حنابندان داشتیم. امسال عقب افتاد و امشب قرار است حنا بگیریم!
** برادر که مثل من شب امتحانی درس می خواند از قضا فردا امتحان ادبیات دارد و  در حال درس خواندن است. با خود مثل دیوانه ها می خندد! گویا از کتاب ادبیاتشان خوشش آمده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 


 

  • مداد رنگی

دوستت دارم...

دوشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۱، ۱۱:۲۰ ق.ظ

خیلی وقت ها و در خیلی مکان ها در رابطه با تربیت فرزندان، علی الخصوص دختران خواندیم. که به فرزندان خود محبت کنید. مراقبشان باشید و خوب بودن هایشان را ببینید و تشویقشان کنید. مبادا روزی از سر کمبود محبت و توجه، با نگاه محبت آمیزی، فریب خورده و دل به انسان نالایقی ببندند و بعد با رفتن او ضربه ی عاطفی شدید بخورند و افسرده شوند و...

این را با بیان های مختلف بار ها شنیده ام اما کسی تا به حال بر عکس این را شنیده؟
من این نشنیده را دیده ام! دیدم مادری را که از کمبود محبت فرزندان و همسر، دل به محبت شخصی داد و با رفتن او، همه ی وجودش به لرزه افتاد. با رفتن او زندگی اش خالی شد و احساس تنهایی کرد. با رفتنش مثل فرزند از دست داده ها گریه می کرد و می گفت: هیچ محبتی از کسی ندیده و جواب محبت هایش را کسی نداده است...

یادمان نرود مادرهایمان را ... یادمان نرود محبت کردن به آن ها را...
می توانیم چند وقت یک بار هدیه ای برایشان بگیریم. حتی بی مناسبت! مسلما تمام مادر های دنیا با هدیه های بی وقت ما عصبانی می شوند و سرمان داد بزنند که چرا پولت را حیف و میل کردی... اما وقتی سکوت و لبخند ما را ببینند کم کم آرام می شوند و در دل از داشتن چنین فرزندی به خود می بالند.
می توانیم حداقل هفته ای یک روز را، روز استراحت مادران قرار دهیم. گردگیری با من، جارو برقی با برادر، غذا با پدر... فقط استراحت برای مادر...
می توانیم حتی اگر انسان کم حرفی هستیم وقتی مادرمان با اشتیاق چیزی را تعریف می کند. با لبخند و نگاهی پر از مهربانی به او بفهمانیم با تمام وجود به حرف هایش گوش می دهیم.
و....
...

راه های زیادی هست که به مادرانمان بفهمانیم که دوستشان داریم.

 

مادرم! از صمیم قلب دوستت دارم و لحظه شماری می کنم برای دوباره دیدنت...

 

  • مداد رنگی

مادر

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۱، ۰۳:۴۰ ب.ظ

مادر وقتی بچه اش توی بازی های بچه گانه زخمی میشه، نمیگه تقصیر خودت بود، می خواستی اینطوری نکنی، من کاری به کارت ندارم.
وقتی بچه اش تو جوی آب می افته و کثیف میشه نمیگه می خواستی حواستو جمع کنی و تو جوی نیفتی. به من ربطی نداره کثیف شدی. خودت یه فکری به حال خودت بکن...

 

مادر طاقت دیدن گریه ی بچه اش رو نداره... مادر سنگ دل نیست... مادر بی رحم نیست...

 

ای مهربان تر از مادر، مرا دریاب...

 

  • مداد رنگی

مادرانه

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۱، ۰۴:۲۵ ق.ظ

در اتاق شلوغمان صحبت از وبلاگ بود و وبلاگ نویسی... بچه ها هیچ کدام وبلاگ نداشتند من داشتم فضای آن را برایشان توضیح می دادم. در این بین گفتم:
میدانید جالب ترین، جذاب ترین و خوشحال کننده ترین مطالب از نظر من کدام ها هستند؟
همه:؟؟؟؟
من هم با آب و تاب فراوان گفتم: مطالبی که خبر از مادر شدن دوست وبلاگی میدهد و عکس نی نی و غیره... خیلی آدم را خوشحال می کند...
تا این را گفتم یکی از بچه ها صحبت غیر منتظره ای کرد، گفت: من هم خیلی بچه دوست دارم... اما نمیتوانم بچه دار شوم.
ما همگی:

کم کم که صحبت کرد معلوم شد این دوست ما در دوران دانشجویی ناراحتی گوارشی داشته است که به علت تشخیص غلط پزشک طی دو سال بیماری اش شدیدا پیشرفت کرده ... به حدی که هر روز باید قرص های قوی بخورد و خوردن این ها برای جنین خطرناک است. یا باید قرص نخورد که خودش آسیب می بیند یا بخورد که آنوقت چیزی از بچه ی سالم باقی نمی ماند. بیماری اش قابل درمان هم نیست. و حالا به هیچ عنوان نمی تواند بچه دار شود.
ما اصلا نمی دانستیم چه باید بگوییم غیر از اینکه اگر خدا بخواهد می شود!!! اما فایده ای نداشت. باور کرده بود که دیگر مادر نمی شود. ساکت بود و گریه نمی کرد... گریه نکردنش خیلی غمگین تر بود...
چند دقیقه بعد به بهانه ی بردن میوه برای پرستو از اتاق بیرون رفت. چهره های ما، غمگین و در هم... نگاه ها به زمین و سکوت...

من سکوت را شکستم و گفتم: کاش لال میشدم و از وبلاگ چیزی نمی گفتم...
که دیگران هم شروع به صحبت کردند. هیچ کداممان باورمان نمی شد یک بیماری گوارشی ساده به همچین چیزی ختم شود! خیلی ها در خوابگاه بیمار می شوند و به دلیل دوری و غربت فرصت نمی کنند بیماریشان را جدی پی گیری کنند. اما چه کسی باورش می شود آخر اینگونه شود. این است که آدمیزاد به هیچ چیز در زندگی اش نمی تواند تکیه کند. به بودن هیچ چیز نمی تواند اعتماد کند. چون معلوم نیست چه اتفاقاتی قرار است در آینده برای ما رخ دهد. حتی از دو ثانیه بعدمان هم خبر نداریم.

 

پ.ن.
چند شب پیش خواب عجیبی دیدم... حالا... تکان دهنده ترین سوالی که می توانم از خودم بپرسم این است که اگر همین امروز ... همین امروز،  بمیرم چه خاکی می خواهم بر سرم بریزم؟ با چه رویی می خواهم بمیرم؟ با چه رویی؟
این سوال هر چند وقت یک بار به بهانه ای در دلم زنده می شود و قلبم را می لرزاند.
...
...
...
...
حالا...همتون بدون استثنا! زود، تند، سریع منو حلال کنید و گرنه خودتون می دونید...
مخصوصا بچه های اتاق ۲۰۶ سر حساب کتابا...

  • مداد رنگی

روزهای مادرانه

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۱، ۱۲:۳۶ ق.ظ

همیشه وقتی وبلاگ روز های مادرانه رو می خوندم احساس خیلی عجیبی داشتم. احساس یه من، منتهی تو یه شرایط دیگه. به تعبیر ساده تر احساس می کردم روز های مادرانه منم. منی در آینده.
قلم قوی نویسنده ی وبلاگ خیلی ها رو به خودش جذب می کنه به خاطر همین فکر کردم این احساس رو همه ی خواننده های وبلاگ دارن . خودشون رو در قالب کلمات او میذارن.
اما یه مدت که گذشت چند نفری به من گفتند که نوشته هایم حس نوشته های او را دارد. اوایل باور نمی کردم اما کم کم باورم شد. شاید چند سالی دیگر من، منی شوم در روز های مادرانه

  • مداد رنگی