با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ نویسی» ثبت شده است

پاییز... گرم و بی نظیر

جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۲، ۰۵:۴۰ ب.ظ

دیدی وقتایی که میخوای اسباب کشی کنی؟ شاید منطقی نباشه خیلی برای خونه وقت بزاری... هزینه کنی. دیوار ها رو رنگ کنی. پرده بخری... تعمیرات انجام بدی. حتی وقتی نزدیک اسباب کشی میشی دیگه مثل سابق خونه رو مرتب نمیکنی. چون به هر حال قراره همه چیز جابه جا بشه و در یک خونه ی جدید جا بگیره.

 

این احساسیه که من به وبلاگم دارم.

یه هفته است که به امداد الهی اینترنت نا محدود یک ساله به من رسیده و من کاری برای خونه ی قدیمی که اینجا باشه نکردم. نه انگیزه ای دارم نوشته ها رو بیشتر کنم. نه حوصله ای که خونه ی جدید را زودتر آماده کنم برای اسباب کشی. و نوعی بلا تکلیفی... بی مکانی... آوارگی ذهنی!

کاش کسی بود خانه رو آماده ی رفتن میکرد.دیوار هاشو رنگ میکرد. رنگ های پاییزی... گرم و بی نظیر! مبل رو سبز می کرد و دیوار رو گلبهی... پرده هایی با زمینه ی فیروزه ای پخته با گل رز های صورتی آبرنگی... و خانه رو پر میکرد از لوازم چوبی با رنگ طبیعی... پنجره ها چهار چوب ها و در و مبل و میز و نرده ...

 

دلم برای پاییز یه ذره شده... برای باران...

 

* تولد حضرت معصومه مبارک. دخترا تبریک میگم :)

 

  • مداد رنگی

نباید نوشت

يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۱، ۰۹:۳۱ ب.ظ

چند وقتی، کلمه ای روی زبانم بود... بدون ادامه.... آن کلمه این بود: "گاهی..." و بعد از آن سکوت ...
امروز ادامه اش آمد....

"گاهی....
             نباید نوشت!"



 

  • مداد رنگی

مادرانه

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۱، ۰۴:۲۵ ق.ظ

در اتاق شلوغمان صحبت از وبلاگ بود و وبلاگ نویسی... بچه ها هیچ کدام وبلاگ نداشتند من داشتم فضای آن را برایشان توضیح می دادم. در این بین گفتم:
میدانید جالب ترین، جذاب ترین و خوشحال کننده ترین مطالب از نظر من کدام ها هستند؟
همه:؟؟؟؟
من هم با آب و تاب فراوان گفتم: مطالبی که خبر از مادر شدن دوست وبلاگی میدهد و عکس نی نی و غیره... خیلی آدم را خوشحال می کند...
تا این را گفتم یکی از بچه ها صحبت غیر منتظره ای کرد، گفت: من هم خیلی بچه دوست دارم... اما نمیتوانم بچه دار شوم.
ما همگی:

کم کم که صحبت کرد معلوم شد این دوست ما در دوران دانشجویی ناراحتی گوارشی داشته است که به علت تشخیص غلط پزشک طی دو سال بیماری اش شدیدا پیشرفت کرده ... به حدی که هر روز باید قرص های قوی بخورد و خوردن این ها برای جنین خطرناک است. یا باید قرص نخورد که خودش آسیب می بیند یا بخورد که آنوقت چیزی از بچه ی سالم باقی نمی ماند. بیماری اش قابل درمان هم نیست. و حالا به هیچ عنوان نمی تواند بچه دار شود.
ما اصلا نمی دانستیم چه باید بگوییم غیر از اینکه اگر خدا بخواهد می شود!!! اما فایده ای نداشت. باور کرده بود که دیگر مادر نمی شود. ساکت بود و گریه نمی کرد... گریه نکردنش خیلی غمگین تر بود...
چند دقیقه بعد به بهانه ی بردن میوه برای پرستو از اتاق بیرون رفت. چهره های ما، غمگین و در هم... نگاه ها به زمین و سکوت...

من سکوت را شکستم و گفتم: کاش لال میشدم و از وبلاگ چیزی نمی گفتم...
که دیگران هم شروع به صحبت کردند. هیچ کداممان باورمان نمی شد یک بیماری گوارشی ساده به همچین چیزی ختم شود! خیلی ها در خوابگاه بیمار می شوند و به دلیل دوری و غربت فرصت نمی کنند بیماریشان را جدی پی گیری کنند. اما چه کسی باورش می شود آخر اینگونه شود. این است که آدمیزاد به هیچ چیز در زندگی اش نمی تواند تکیه کند. به بودن هیچ چیز نمی تواند اعتماد کند. چون معلوم نیست چه اتفاقاتی قرار است در آینده برای ما رخ دهد. حتی از دو ثانیه بعدمان هم خبر نداریم.

 

پ.ن.
چند شب پیش خواب عجیبی دیدم... حالا... تکان دهنده ترین سوالی که می توانم از خودم بپرسم این است که اگر همین امروز ... همین امروز،  بمیرم چه خاکی می خواهم بر سرم بریزم؟ با چه رویی می خواهم بمیرم؟ با چه رویی؟
این سوال هر چند وقت یک بار به بهانه ای در دلم زنده می شود و قلبم را می لرزاند.
...
...
...
...
حالا...همتون بدون استثنا! زود، تند، سریع منو حلال کنید و گرنه خودتون می دونید...
مخصوصا بچه های اتاق ۲۰۶ سر حساب کتابا...

  • مداد رنگی

فکر هایم گم شده

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۱، ۰۶:۲۶ ب.ظ

برای کسی که با نوشتن فکر می کنه...
برای کسی که با نوشتن حرف می زنه...
برای کسی که با نوشتن به خاطر میسپاره...
برای کسی که با نوشتن به یاد میاره...
برای کسی که حتی تو فکرش هم مدام داره می نویسه و می نویسه...
فاجعه اس که همزمان 4 تا از مهمترین دفترهاش رو گم کنه...


*البته بنده گم نکردم... عزیزی لطف کردند و  برایم گم فرمودند.

 

  • مداد رنگی

من چقدر خوشحالم...

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۲۰ ق.ظ

بعد از امتحان قالب های مختلف و نتیجه نگرفتن. آخرش قالب خودم رو تغییر دادم و به پرستو هدیه دادم.
کلی چیز جدید یاد گرفتم... حرفه ای ها بر من ببخشند! خداییش خیلی خیلی... کیف داد!
خدا رو شکر.


*اصلا و ابدا به روی خودتون نیارید که من پایان نامه دارم مثلا !!!!! این تهدید را جدی بگیرید!!! وگرنه....

 

  • مداد رنگی

چای نبات

دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۵۰ ق.ظ

دیشب با پرستو و فیروز آبادی رفته بودیم مسجد برخوردار برای نماز... یه اتفاق عجیبی افتاد که فقط باید فیلمشو ساخت. ولی از اونجایی که من قرار نیست کارگردان و نویسنده بشم مجبورم اینجا بنویسمش.
همون لحظه که برای نماز عشا قامت بستیم که یه دختر تقریبا ۶ ساله با دو تا مشت مهر توی دستاش از کنار ما رد شد. و مات و مبهوت به این ور و اونور نگاه می کرد. داشت دنبال یه نفر می گشت... بعد شروع کرد به راه رفتن و نگاه کردن. انگاری بین دو نماز رفته بوده با مهر ها بازی کنه و دیر برگشته بود، حالا جای مامانش رو پیدا نمی کرد. شروع کرد به صدا کردن مامانش: مامان... مامان... مامان... مامان...
همین طور راه می رفت و صدا می زد. همین که همه رفتن رکوع ترسید... صداش حالت نگرانی به خودش گرفت مدام مامانشو صدا می زد... رفتیم سجده، و بعد سجده ی دوم، هر لحظه صدای دختر بچه نگران تر و عصبی تر می شد! دل من رو هم که نبودید اون وسط ببینید. داشتم می مردم. حواسم اصلا به نماز نبود... همش این صحنه رو تصور می کردم که صدای دختر بچه به گریه و جیغ رسیده در حالی که مامانش رو صدا میکنه به پهنای صورت گریه میکنه. موقعی رو تصور کردم که از ترس و ناتوانی، یه گوشه کز می کنه و صدا و بدن نحیفش از بی چاره بودن می لرزه اما بازم مامانش رو صدا می کنه... من داشتم جای اون سکته میزدم... تو دلم می گفتم همین بسه برای یه نفر که تا آخر عمرش از نماز و مسجد متنفر بشه.
توی همین فکرا بودم که دیدم یه فرشته ی نجات اومد. یه پسر بچه که قدش بیست سانتی از دختره بلند تر بود پرده رو کنار زد و از توی مردونه اومد توی زنونه. همین که دختر اینو دید آروم شد. احیانا برادر بزرگترش بود. منم یه نفس راحت کشیدم! (اصلا فکر نکنید خدای نکرده اینا همه توی نماز اتفاق افتاده ها!)
این گذشت و من شب خواب دیدم. خواب دیدم چای نبات (محمد مهدی شیخ صراف) برادر بزرگ تره من هستن. حالا از بین این همه آدم چرا چای نباتی که فقط چند بار وبلاگشون رفتم؟ نمی دونم. شاید اثرات صحبت های دیروز من و فیروز آبادیه.
فقط میدونم از بعد نماز صبح زدم زیر گریه و هنوزم دارم گریه می کنم. نمی دونم دلم چی می خواد. یه برادر بزرگتر؟! یا یه حامی که پشتم باشه؟ نمی دونم شایدم یه ناجی که بیاد دست منو بگیره و از اینجا بیرون بکشه!
خدایا!!! دلم می خواد وقتی خدا خدا می کنم بی جوابم نزاری. حتی تصور یک لحظه گم شدن هم داغونم می کنه. دستمو رها نکن. همیشه کنارم باش تا هیچ وقت گمت نکنم.

  • مداد رنگی

احساساتم گم شده است...

دوشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۰، ۰۸:۴۶ ق.ظ
وبلاگ جای خوبی برای نوشتن احساسات نیست... گاهی اوقات می نویسم که حسی را برای خودم نگه دارم... تا بعد ها بدانم فلان روز از فلان اتفاق چه احساسی داشتم... ثبت فکر و احساس آن لحظه ام، مهم ترین  هدف من است. اما نوشتن در وبلاگ باعث می شود آن احساسات را از دست بدهم... برای همیشه... چون احساس من در بین برداشت های خوانندگان گم میشود و من دیگر از نگاه خودم آن مطلب را نمی خوانم... مدام خود را جای خواننده ای که نظر گذاشته تصور می کنم و با برداشت او مطلبم را می خوانم... این یعنی دیگر من برداشتی از مطلبم ندارم... احساسی از مطلبم ندارم...
این طور وبلاگ نوشتن ها دقیقا مثل نقاشی کردن است... نقاشی ای که هزار بیننده، هزار برداشت متفاوت از آن می کنند و من دقیقا از همین خصوصیت نقاشی، متنفرم... وقتی که می بینم نمی توانم افکار و احساساتم را با نقاشی نشان دهم!
البته این برداشت های متفاوت برای بسیاری از انسان ها جذاب است. نقاشی هایشان را به همه نشان می دهند و از آن ها نظر می خواهند و اصولا از برداشت های مختلفی که می شود به فکر فرو می روند ولذت می برند.
اما من فعلا (با تاکید فراوان روی فعلا) از آن قسم آدم ها نیستم... شاید در آینده من هم مثل آنها شدم!

نمی دانم چقدر توانستم منظورم را برسانم...
ترجیح می دهم فعلا سکوت کنم... تا بعد 
 مرا ببخشید. حداقل تا دو ماه دیگر مطلبی پست نمی کنم!
بهترین ها رو براتون آرزو میکنم...خداحافظ...
  • مداد رنگی