با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کار» ثبت شده است

این روزها...

شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۴۷ ق.ظ

چه احساسات متفاوت و متناقضی دارم این روزها... گاهی سرمستم از خوشی و گاهی غرق در غم ها... گاهی ذوق میکنم و گاهی از استرس ناخن های دستم را خورد میکنم. وقتی شادم مهم نیست هر چقدر می خواهند از کارم ایراد بگیرند. نقد ها را با جان و دل می پذیرم و شنیدنشان چیزی از خوشحالی من کم نمیکند و وقتی از کارم ناراضی هستم فقط با دوباره کار کردن از ناراحتی خارج میشوم. این جمله را مدام برای خودم تکرار میکنم:
"اگر وقتی برای ناراحتی و حسرت خوردن داری، از آن وقت برای تمرین استفاده کن"

 

بچه های آنجا همه خوبند شاید از تصور من دور باشند اما همه مهربانند.

گاهی که با یکی از همکاران از نگرانی هایم میگویم او هم با من نگران می شود و بعدش سعی میکند هر دویمان را آرام کند. گاهی وقتی می خواهد ستاره را صدا کند اشتباهی اسم من را می گوید و این اشتباه خیلی من را خوشحال میکند. نمیدانم چرا. شاید فکر میکنم در دلش جا باز کرده ام...
زیباست و مهربان... من را به یاد زهرا می اندازد و پرستو... دو دوستی که به داد من می رسیدند. یکی در هنرستان و یکی در دانشگاه...

اهالی منزل هم خیلی هوایم را دارند. سهم کارهای خانه ی من بین اعضا تقسیم شده و من را به شدت لوس کرده اند :). راستش وقتی خسته ام خیلی خوشحال میشوم که هر چه اصرار میکنم پدر نمیگذارد ظرف ها را بشویم و با این کار میخواهد به من بفهماند چقدر دوستم دارد. با این حال بهتر است کم کم کارهای روزانه خانه را خودم انجام بدهم. گرچه واقعا به بعضی کارها نمیرسم. راه دور است و رسیدن من به خانه، دیر...

 

این روزها احساسم به خودم، به زندگی، متفاوت شده است. لبخندی بیشتر ساعات مرا همراهی میکند. خودم را بیشتر دوست دارم، گرچه همچنان اعتماد به نفسم کم است... خیلی کم... ولی تنها پناهم خداست.

خیلی خوشحالم که خدا این فرصت را به من داد. چیزی که فکرش را نمیکردم و از جایی که به ذهنم خطور نمیکرد. البته این هدیه امام رضا (ع) بود به پدر و مادرم، در زیارتی که اخیرا داشتند. دعای پدر و مادر چیز دیگریست!
و به من ثابت شد که دعای دیگران در حق انسان چقدر میتواند موثر باشد. منی که مورد لطف بسیاری از دوستان هم بودم.

از همه شما ممنونم. زمان دعا کردن من را فراموش نکنید که بسیار محتاجم :)

 

 

  • مداد رنگی

به حکم رابطه رفتیم...

يكشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۲، ۰۴:۲۷ ق.ظ

به حکم رابطه رفتیم... خدا کند به حکم ضابطه و با اوردنگی خارج نشویم!

 

دیروز از روزهایی بود که هیچ وقت فراموش نمیکنم. مثل روزی که آقای معصومی را دیدم. مثل روزی که با آقای کایدان قرار داشتم. مثل روزی که با آقای دارایی بحث کردم... روز هایی که شاید قبل و بعدش فراموش شوند اما خودشان فراموش نخواهند شد!

خیلی می ترسم.اگر دیگران مرا هول نداده بودند و به صورت خود جوش مرا معرفی نکرده بودند و در منگنه نگذاشته بودند که پیگیری کنم، هیچ وقت جرات نمی کردم همچین کاری را شروع کنم.

حال من ماندم و یک فرصتی طلایی، فرد آشنایی که به واسطه ی معرف گردن کلفت، تمام تلاشش را برای من خواهد کرد و... می ماند تلاش من و کنار آمدن من... منی که تا 30 سالگی، چهار سال و نیم بیشتر فرصت ندارم. تازه اگر خدا عمری دهد.

کاش بتوانم به حال سابقم برگردم و خودم را از این پیله ای که به دور تنیده ام خلاص کنم. کاش بشکنم این دیوار های آجری را که خشت به خشت به دور خود چیده ام.

می ترسم...

خیلی می ترسم...

 

  • مداد رنگی

چندی است که به صلاح دید خودمان به شغل شریف آبِ حوض کشی در منزل روی آوردیم! روحیه ی شهرستانی که از شهر خاطره ها با خود به یادگار آوردیم به ما اجازه نمی دهد روزی بیشتر از 10 دقیقه با محل کارمان فاصله داشته باشیم. آنقدر به خلوت آن جا عادت کرده ایم که دیگر تاب گشت و گذار در این شهر شلوغ را نداریم.  با خود گفتیم در منزل می مانیم و آبِ حوض می کشیم. آبِ حوض کشی شغل خوبی است! هم آب بازی می کنیم، هم خنکمان می شود، هم لازم نیست از منزل به در آییم، هم ورزیده می شویم، هم لقمه ای انشالله حلال در می آوریم، هم کمک حال پدر می شویم! و خیلی "هم" های دیگر...
در ابتدا به نظر مورد خوبی می آمد ولی واردش که شدیم افتاد مشکل ها!


 

اهالی خانه ی سبز که معرف حضورتان هستند! هر روز ایده های جدیدی به سرشان می زند در نحوه ی آبِ حوض کشیِ ما!

_ از این طرف ِحوض، آب را بکشید بهتر است! بیشتر آب جمع می شود!!!
_ بعضی از آب ها را با سطل بزرگ بکشید. بعضی ها را با سطل کوچک!
_ آب را پای درخت بریزید که حیف و میل نشود
_ اصلا شما آب را در حیاط بریز و همکارت فوری جارو بزند. اینگونه حیاط هم شسته می شود!
_ یک کاسه آجیل، از آن گران هایش، بگذارید کنار حوض و بعد از ریختنِ هر سطلِ آب، مشتی در دهانتان بریزید. که خوب ورزیده شوید!
_ اگر همین طور ادامه بدهید بعد از مدتی یک حوض بزرگ تر می سازید که آب داخلش بیشتر باشد!
_ یادتان نرود آبِ حوض شرکتمان را هم بکشید ثواب دارد.
_ حسابدارمان با آه و ناله می گفت: آب حوض کشی عجب شغل شریفی است. هم شریف است و هم راحت! نان دست خودت را می خوری! لازم نیست به هزار نفر جواب پس بدهی. با هر کس و نا کسی هم کلام شوی..  حوضِِ خودت است هر موقع که خواستی آبش را  بکش! رااااحت!
_ اصلا یادت هست فلان کسک که در شرکت نفت کار میکند آرزویش این است جای تو باشد و فوت و فن آبِ حوض کشیدن را از بر باشد؟
_وووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
_وووووووووووووووووووووووووووووو
_ووووووووووووووووووووووو

 

انقدر می گویند و می گویند و "تکراری" می گویند که بعد از یک روز آب حوض کشی، فقط خستگی اش می ماند!

آب حوض کشیدن خوب است! به شرطی که در خانه ی سبز نباشد! اهالی خانه ی سبز بی اندازه مهربانند و تکرار این مهربانی ها واقعا تکراری می شود!
بهتر آن است که گوشه ای، برای خودت حوضی بسازی... روزها خالی و شب ها پُرَش نمایی...


 


 

* برای کسایی که خبر می خواستن! این هم خبر!

** این هم طنز است! فردا برای چند نفر می خونمش! شما هم برای خودتون بخونید! البته با خنده!

*** مادر چند روز پیش منو یاد حرف مادر بزرگم انداخت. که وقتی نقاشی کار می کردم می گفت:
"رووووولَه قُروُنِ این کِلِکیات!" ترجمه: "خوشگلم، قشنگم ... نازنینم! قربون هنر دستت برم من!" (با کمی اغراق!)
معانی کلمات: روووله= بچه. قرون= لهجه ی محلی کلمه ی قربان. کلکیات= جمع کِلِک! به معنای انگشت!

**** اسمس همین الان رسیده:

"باران یا برف.... چه فرقی می کند؟ تو که باشی، هوا که هیچ، زندگی خوب است!"

  • مداد رنگی

روز های گوسفندی!

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۱۷ ق.ظ

دوران بلوغم در هم سایه گی عموی بزرگم گذشت که چهار پسر دارد. این شد که خواسته های من هم بیشتر پسرانه شد. طلب آزادی های پسرانه و در نهایت به دست آوردن آن... دو سال قبل از دانشگاه (پیش دانشگاهی و سال بعد از آن) هم به جای درس خواندن و کلاس رفتن صرف تجارب کاری مختلف شد و ورود زود هنگام من به اجتماع و کار تخصصی و غیر تخصصی. کارهایی که همه پر از جنب و جوش و تکاپو بود و نیازمند معاشرت با افراد مختلف. و من راضی و خوشحال بودم از شرایط آن روزهایم.
حالا گزینه های کاری که برای خودم متصور شدم همه شخصی است و فردی. کار هایی که نیاز کمتری به بودن با دیگران دارد و نیاز بیشتری به خلوت. من نمی دانم دقیقا این از چه ناشی می شود؟ اگر کسی از من بپرسد برای چه این کارها را برای خود جدا کردی، کلی دلیل و منطق برایش سر هم می کنم اما می ترسم از اینکه خودم و ترس هایم را پشت این بهانه ها پنهان کرده باشم.
این آرامش از کجا ناشی می شود؟ از اینکه من به این پی بردم که زنان هر چه هم که بدوند باز به پای مردان نمی رسند؟ و من نمی خواهم تلاش بی جا کنم و خودم را پشت محتاط گری زنانه پنهان کردم؟ یا نه؟ واقعا راضی ام از زن بودن؛ به معنای واقعی آن و اعتقاد دارم به تمام دلایلی که برای اطرافیانم سر هم می کنم. و این آرامش درونی از قدرت است نه از ضعف... نمیدانم. شاید هم اصلا به زن بودن ربطی نداشته باشد.
پس این که دل من برای آن روز های شلوغ و پر جنب و جوش مختص پایتخت تنگ شده از چه ناشی می شود؟ و این چه ربطی به گزینه های کار شخصی دارد که برای خودم جدا کرده ام؟

سخت شد ...


 


 

  • مداد رنگی