با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کار» ثبت شده است

خواستن

دوشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۳، ۰۸:۴۰ ب.ظ

تا به حال دیده ای وقتی تصمیم به کاری می گیری هزار و یک اما و اگر پیش می آید؟ اصلا انگار تمام نیروی های بدجنس جهان که تا به حال در گوشه ای قایم شده بودند یک باره و در یک حرکت غافلگیرانه درست بعد تصمیم تو ظاهر می شوند و خودنمایی می‌کنند. یک سد بزرگ درست می‌کنند در برابر خواسته تو... دنیایی از  اشباح سیاه ترسناک دورت جمع می شوند و هو هو می کنند، نه سد می‌گذارد رو به رو را ببینی ... نه آن اشباح می‌گذارند چشم بچرخانی و چیزی را که میخوای پیدا کنی، درست همان ابتدا یک ترس بزرگ حاکم می شود و تو را به گوشه ای تنها روانه می کند. گوشه ای که فقط به درد کز کردن و غصه خوردن و توجیه آوردن می خورد...

این نیرو های بد جنس، این سد، این اشباح ترسناک بعضی اوقات از طریق اطرافیان آدم خود نمایی می‌کنند. پدر مادر برادر، دوست، آشنا فامیل... بعضی وقت ها شرایط نا مناسب بهانه می شوند...

همین که مخالفت و شرایط بد را می بینی سریع کنار می کشی و دیگر کاری نمیکنی...

زمان می گذرد و دیالوگی در زندگی تو غالب می شود، من می خواستم این کار را بکنم اما فلان مشکل پیش آمد ... من دوست داشتم فلان رشته را بخوانم اما پدرم اجازه نداد، من دوست داشتم کلاس بروم اما پول نداشتم، من می‌خواستم فلان حرفه شغلم باشد اما درآمد کافی نداشت، من می خواستم با فلان دختر/پسر ازدواج کنم اما مادرم مخالفت کرد.

من دوست داشتم، من می خواستم... تمام این حرف ها دروغ است! یک دروغ بزرگ... چون پشت هر خواستنی حتما تلاشی هست. نمی شود بگویی فلان چیز را دوست داشتم ولی حداقل تلاشی برایش نکنی و بعد که نشد همه تقصیر را گردن قسمت و زمانه بیاندازی و خودت را گول بزنی که خدا برایم نخواست و روزی من نبود و مدام بگویی الخیر فی ما وقع و این قسم توجیهات...

برو  و جلو آیینه بایست. به چشمان خودت نگاه کن. از خودت بپرس اصلا تو خواستی و نشد؟  تو خواستی که خدا نخواست؟ اصلا تلاشی کردی؟ قدمی برداشتی؟ نکند روزی بیاید و تمام این خواسته ها و دوست داشتن ها جلوی چشمانت پودر شود و به هوا رود؟ نکند خیلی زود، سریع تر از چیزی که فکرش را بکنی آن را از دست بدهی؟ این همه ترس به از دست دادنش می ارزد؟ حداقل یک کاری کن... قدمی بردار...
همین که اولین قدم را برداری قول می دهم سد کم کم ترک بر می‌دارد، اشباح محو می شوند و موانع یکی یکی کنار میرود... شاید کمی سخت باشد اما هر دوست داشتنی تاوانی دارد...
به خواسته هایت، به دوست داشتن هایت بها بده...
چیزی که تو  آن را می خواهی با ارزش ترین چیز دنیاست... فقط چون تو دوستش داری...
به کم قانع نشو...
همه را با هم بخواه...
توکل کن و با تلاش آرام آرام به جلو قدم بردار...

 

 

گل سر

 

 

 

پ.ن. این روزا تنها چیزی که از خودم می پرسم اینه: چی دوست داری؟

چیزی از دوست داشتنام یادم نمیاد... تو این چند سالی که زندانی بودم همه چیز از یادم رفته ... انگار همه ی خواسته هام یخ زدن...

از خواستن چیزای ساده شروع کردم... چیزایی مثل خریدن لاک های رنگی رنگی، گل سر با گلای ریز صورتی... کلاس جدی خیاطی...

کم کم دارم میرسم به چیزای مهم تر... و برنامه های چند ساله... من میتونم دوباره زنده بشم.

پ.ن.2 فردا میشه 100 روز... و 106 روز... الهی برای همه داده ها و نداده هات شکر

  • مداد رنگی

که عشق آسان نمود اول...

پنجشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۳، ۱۲:۴۴ ق.ظ

چند بار نوشتم و هر بار شد اونی که نباید! بعد از چندین روز امشب دیگه به این نتیجه رسیدم باقی دلایل تنهایی خیلی قابل گفتن نیست، بعضی دلایل یه جورِ خاله زنک طورِ مسخره ای هستن که ترجیح میدم واردش نشم. همین که ازش بگی وارد چرخه اش شدی... چرخه حرف و حرف و حرف... ترجیح میدی از همون یکی گوشت در کنی...
یه سری دلایل هم گفتنش نا شکری میشه... با فاطمه راحت ازش حرف میزنم و به زمین و زمان فحش میدم، میگم پشیمونم... اما اون میدونه این حرفا از شدت عصبانیت منه، نه از ته قلبم... 
من انتخابش کردم و تا آخر عمرم تاوانش رو میدم... هر چی باشه... هر چی برام بخواد...
من تلاشمو میکنم و ازش میخوام راه رو برام باز کنه...
کمی آسون بگیره که نشکنم
همین

 

پ.ن. نمایش انیمیشن "اگه اسمشو ببرم تو گوگل پیدا میشه" نمکی شد بر زخم هام...
و بال پرنده آرزوهای ذهن من همچنان بسته...

  • مداد رنگی

شوخی بی شوخی؟ یا با شوخی؟

شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۰۱ ب.ظ

یه مقدار نوشتن برام سخت شده. اما دارم سعی میکنم هرجور شده بنویسم . حتی خودمونی. حتی با زبان عامیانه ی هر روزه. قضیه از اینجا شروع میشه که من وارد یه محیط کاری جدید شدم که قبل از این هیچ تجربه ای ازش نداشتم. آدمای جدید، دغدغه های جدید، رفتارای جدید، روابط جدید. همه چیز برام تازه است و من کاملا تو این زمینه بی تجربه هستم. وقتی میخواستم وارد محیط خبری بشم دوستم بهم گفت: حواست باشه خودتو حفظ کنی. نفهمیدم منظورش چیه؟ الان بعد از تقریبا یک ماه متوجه منظورش میشم.

تو محیط خبری آدما خیلی راحت برخورد می کنن. حریم روابط اونجوری که بعضا تو جاهای دیگه هست، نیست. روزای اول برام جالب بود که از خبر های نه چندان مناسب خیلی راحت حرف زده میشه. خیلی راحت بحث ها در غالب شوخی مطرح میشه. خیلی راحت آدما همدیگه رو مفرد خطاب میکنن. اما منم کم کم عادت کردم و شبیهشون شدم. یه دفعه دیدم این عادی شدنه از محیط خبری خارج شده و من کلا با بقیه راحت تر شدم. تو فضای مجازی... مخصوصا منشن های الکی با :دی... دیگه مثل قبل از اینکه دیگران با من مفرد صحبت کنن ناراحت نمیشدم. نه اینکه اصلا ناراحت نشم. اما ناراحتیم کم شده بود و کمی جای خودش رو به راحتی داده بود. تازه فهمیدم منظور دوستم از حفظ تو محیطای خبری چی بوده...

عقب نشینی کردم. از پستای شوخی تو فضای نسبتا عمومی. از راحت حرف زدن از راحت شوخی کردن. اولش آسون تر بود چون من محل کارم نبودم. امروز باز کمی به حالت قبل برگشتم. حالا این دغدغه هم به باقی دغدغه ها اضافه شد. جنگ علیه راحتی. علیه شوخی. علیه عادی شدن. فقط باید به این فکر کنم که من یه دخترم و نزارم این شوخی ها و راحتی ها، ذره های وجودمو از من جدا بکنه و برای همیشه با خودش ببره. کاش بتونم از پسش بر بیام...

 

 

پ.ن. از اون پستایی بود که چون به موقع نوشته نشد از ذهن افتاد!

پ.ن.2 میخواستم بحث شوخی رو از جنبه های دیگه هم بنویسم اما یه دفعه احساس کردم دیگه به نوشتنش احتیاج ندارم. شاید چون دیگه سوالی ندارم. امروز جواب سوالمو گرفتم.

پ.ن.3 از همه ی کسانی که به خاطر پست قبلی، نگران ناراحتی های من شدن و تو خصوصی برام کامنت گذاشتم و ایمیل دادن و تو چت سراغ گرفتن ممنونم.

  • مداد رنگی

برف و پاییز

چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۳، ۰۲:۲۲ ب.ظ

من... دل زده از مسیر لعنتی تهران تا کرج و شلوغی و آلودگی ... تنفر از مترو رفتن... استرس از کار های تلبار شده ای که تحویلش یک شنبه بوده و ترس از کارگردانی که هر لحظه ممکن است زنگ بزند و گوشی من شماره اش را نشناسد و من جواب ندهم، پشت میز صبحانه نشستم و فکر میکنم به زمانی که با ده دقیقه پیاده روی داخل بازار قدیمی زرگرهای یزد، به دانشگاه میرسیدم... و مقایسه اش میکنم با الان که برای تقلیل شش ساعت در راه بودن به دو ساعت باید روزی ده هزار تومن هزینه کنم و روزهای بارانی بیشتر... گاهی چهارده هزار تومن... دم راننده های بی انصاف سرد...
من میمانم و خرجی که با دخل جور در نمی آید...
من میمانم و خود آس و پاسم...
به این ها که فکر می کنم ترجیح میدم خانه بمانم و از رقم حساب بانکی ام چیزی کم نشود. ترجیح میدم با همین شعر سرگرم باشم :

دو قرون پیل دارم
بدمش کشمش دمله داره
بدمش بادم پوسله داره (با لهجه محلی خودمان)
و سعی کنم خودم هم گزینه های نخریدنی دیگری به شعر اضافه کنم :
بدمش خرما چنجله داره
بدمش انگیر چوبله داره
بدمش...
شعر را برای پدرم میخوانم. به مسخره بودنش میخندد. خوشحالم که می خندد. در حال خندیدن طیبه زنگ می زند و پنیر میخواهد. چای سرد شده را در قوری خالی می کنم. با گوشی و پنیر و یک عدد لیوان خالی، خودم را میهمان واحد روبرو می کنم... سماورشان کنار پنجره است. نگاهی به بیرون می اندازم و از دیدن دانه های برف ذوق زده می شوم ، از طرفی هم نگران برگ های درخت های روستای خدیجه می شوم که قرار است با سنگینی برف زود تر بریزند و چیزی برای عکاسی من نماند...
یکی از گزینه های خرج کردن پول دود می شود و میرود هوا.
بروم که پیاده رویه اولین برف را از دست ندهم...
این یکی مجانی است...

 

برف و پاییز

 

پ.ن. برف با جدیت تمام می بارد و شدید تر می شود ...

پ.ن. 2 پست هایی که از پلاس کپی می شوند بیشتر برای این است که پرستو هم بخواندشان. پرستویی که با شبکه های اجتماعی میانه ای ندارد. و البته باقی دوستان هم بی تاثیر نیستند!

  • مداد رنگی

روز از نو روزی از نو

پنجشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۲، ۱۱:۵۴ ق.ظ

باز رسیدم به خانه ی اول... بعد از 6 ماه تجربه ی یک کار بی فایده. یا حداقل کم فایده. و باز فکر های تکراری از جنس "روز از نو روزی از نو"
چند روزیه که باز به فکر کار جدیدم. کاری که در آمد خوبی داشته باشه و صرفا به خاطر علاقه نباشه. علاقه ای که در آمد خوب نداشته باشه دیر یا زود آدم رو دلسرد میکنه. این روزا وقتی جسم نحیف و استخوانی پدرم رو می بینم فکر می کنم وارد شدن به رشته ی هنری از اول هم اشتباه بوده. رشته ای که هزینه هایی که براش شده رو پس نمیده. وقتی به پدر مادرم و آرزوهایی که واسه من دارن فکر میکنم بغض سختی تو گلوم میاد. الان به اینجا رسیدم که این کار هم فایده نداره. صد در صد تو ایران فایده نداره. ایرانی که هنر توش هیچ جایگاهی نداره (هم به خاطر عامه ی مردم ایران، هم به خاطر شرایط سیاسی خاص ما در جهان)

باز رسیدم به سوال "چه کار کنم؟"

این بار تنها...

به نظرم پسر ها خیلی تو انتخاب راهشون راحت ترن. چون همه جا جاشون هست و کارشون ربطی به زندگی شخصیشون نداره.

فکر کردن به اینکه می خوام چه کار کنم سخته. چون هیچ تصوری از آینده ندارم. مهم ترین تصور همین ازدواجه و برنامه ریزی برای اون. دو احتمال هست. ازدواج کردن و ازدواج نکردن. اگه همین الان بدونم کدومش تو زندگیم اتفاق می افته برنامه ی مخصوص خودش رو می چینم و کار مناسب حالش رو شروع میکنم اما حقیقتش اینه که من از آینده خبر ندارم. جراتش رو ندارم برای تجرد دائمی برنامه ریزی کنم وقتی میبینم همه چشمشون به ازدواج منه. از اون طرف نمیتونم رو ازدواج حساب کنم. چون احتمال این رو میدم که هیچ وقت پیش نیاد.

راست می گفت پریسا...

تو کشوری که ازدواج ارزشه. کسی که ازدواج نکنه بی ارزش به حساب میاد. این وسط دختره که باید بار سنگین تحقیر و حرف و نگاه دیگران رو به دوش بکشه. حتی اگه خواستگاری و قصد ازدواج از طرف پسر باشه باز هم دختر مقصره که مجرد مونده. کسی به پسری که 40 سالشه و هنوز ازدواج نکرده کاری نداره.

شاید به خاطر همینه که فکر به تجرد و خانه ی مستقل مجردی وحشتناک ترین فکر ممکنه. البته فکر وحشتناکی که جامعه به زودی تسلیمش میشه.

شاید حتی خانواده ی من...
از اونجایی که من دختری نیستم که بخوام تا آخر عمر وابسته بمونم.

 

*فکر کنم نمیتونم خوب منظورم رو برسونم. اینکه چرا انتخاب نوع کارم به ازدواج کردن یا نکردنم مربوطه خیلی مفصل و طولانیه.
حالا شما یه جوری فرض کن که مثلا اینا به هم مربوطن ;)

  • مداد رنگی

این روزها...

شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۴۷ ق.ظ

چه احساسات متفاوت و متناقضی دارم این روزها... گاهی سرمستم از خوشی و گاهی غرق در غم ها... گاهی ذوق میکنم و گاهی از استرس ناخن های دستم را خورد میکنم. وقتی شادم مهم نیست هر چقدر می خواهند از کارم ایراد بگیرند. نقد ها را با جان و دل می پذیرم و شنیدنشان چیزی از خوشحالی من کم نمیکند و وقتی از کارم ناراضی هستم فقط با دوباره کار کردن از ناراحتی خارج میشوم. این جمله را مدام برای خودم تکرار میکنم:
"اگر وقتی برای ناراحتی و حسرت خوردن داری، از آن وقت برای تمرین استفاده کن"

 

بچه های آنجا همه خوبند شاید از تصور من دور باشند اما همه مهربانند.

گاهی که با یکی از همکاران از نگرانی هایم میگویم او هم با من نگران می شود و بعدش سعی میکند هر دویمان را آرام کند. گاهی وقتی می خواهد ستاره را صدا کند اشتباهی اسم من را می گوید و این اشتباه خیلی من را خوشحال میکند. نمیدانم چرا. شاید فکر میکنم در دلش جا باز کرده ام...
زیباست و مهربان... من را به یاد زهرا می اندازد و پرستو... دو دوستی که به داد من می رسیدند. یکی در هنرستان و یکی در دانشگاه...

اهالی منزل هم خیلی هوایم را دارند. سهم کارهای خانه ی من بین اعضا تقسیم شده و من را به شدت لوس کرده اند :). راستش وقتی خسته ام خیلی خوشحال میشوم که هر چه اصرار میکنم پدر نمیگذارد ظرف ها را بشویم و با این کار میخواهد به من بفهماند چقدر دوستم دارد. با این حال بهتر است کم کم کارهای روزانه خانه را خودم انجام بدهم. گرچه واقعا به بعضی کارها نمیرسم. راه دور است و رسیدن من به خانه، دیر...

 

این روزها احساسم به خودم، به زندگی، متفاوت شده است. لبخندی بیشتر ساعات مرا همراهی میکند. خودم را بیشتر دوست دارم، گرچه همچنان اعتماد به نفسم کم است... خیلی کم... ولی تنها پناهم خداست.

خیلی خوشحالم که خدا این فرصت را به من داد. چیزی که فکرش را نمیکردم و از جایی که به ذهنم خطور نمیکرد. البته این هدیه امام رضا (ع) بود به پدر و مادرم، در زیارتی که اخیرا داشتند. دعای پدر و مادر چیز دیگریست!
و به من ثابت شد که دعای دیگران در حق انسان چقدر میتواند موثر باشد. منی که مورد لطف بسیاری از دوستان هم بودم.

از همه شما ممنونم. زمان دعا کردن من را فراموش نکنید که بسیار محتاجم :)

 

 

  • مداد رنگی

به حکم رابطه رفتیم...

يكشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۲، ۰۴:۲۷ ق.ظ

به حکم رابطه رفتیم... خدا کند به حکم ضابطه و با اوردنگی خارج نشویم!

 

دیروز از روزهایی بود که هیچ وقت فراموش نمیکنم. مثل روزی که آقای معصومی را دیدم. مثل روزی که با آقای کایدان قرار داشتم. مثل روزی که با آقای دارایی بحث کردم... روز هایی که شاید قبل و بعدش فراموش شوند اما خودشان فراموش نخواهند شد!

خیلی می ترسم.اگر دیگران مرا هول نداده بودند و به صورت خود جوش مرا معرفی نکرده بودند و در منگنه نگذاشته بودند که پیگیری کنم، هیچ وقت جرات نمی کردم همچین کاری را شروع کنم.

حال من ماندم و یک فرصتی طلایی، فرد آشنایی که به واسطه ی معرف گردن کلفت، تمام تلاشش را برای من خواهد کرد و... می ماند تلاش من و کنار آمدن من... منی که تا 30 سالگی، چهار سال و نیم بیشتر فرصت ندارم. تازه اگر خدا عمری دهد.

کاش بتوانم به حال سابقم برگردم و خودم را از این پیله ای که به دور تنیده ام خلاص کنم. کاش بشکنم این دیوار های آجری را که خشت به خشت به دور خود چیده ام.

می ترسم...

خیلی می ترسم...

 

  • مداد رنگی

چندی است که به صلاح دید خودمان به شغل شریف آبِ حوض کشی در منزل روی آوردیم! روحیه ی شهرستانی که از شهر خاطره ها با خود به یادگار آوردیم به ما اجازه نمی دهد روزی بیشتر از 10 دقیقه با محل کارمان فاصله داشته باشیم. آنقدر به خلوت آن جا عادت کرده ایم که دیگر تاب گشت و گذار در این شهر شلوغ را نداریم.  با خود گفتیم در منزل می مانیم و آبِ حوض می کشیم. آبِ حوض کشی شغل خوبی است! هم آب بازی می کنیم، هم خنکمان می شود، هم لازم نیست از منزل به در آییم، هم ورزیده می شویم، هم لقمه ای انشالله حلال در می آوریم، هم کمک حال پدر می شویم! و خیلی "هم" های دیگر...
در ابتدا به نظر مورد خوبی می آمد ولی واردش که شدیم افتاد مشکل ها!


 

اهالی خانه ی سبز که معرف حضورتان هستند! هر روز ایده های جدیدی به سرشان می زند در نحوه ی آبِ حوض کشیِ ما!

_ از این طرف ِحوض، آب را بکشید بهتر است! بیشتر آب جمع می شود!!!
_ بعضی از آب ها را با سطل بزرگ بکشید. بعضی ها را با سطل کوچک!
_ آب را پای درخت بریزید که حیف و میل نشود
_ اصلا شما آب را در حیاط بریز و همکارت فوری جارو بزند. اینگونه حیاط هم شسته می شود!
_ یک کاسه آجیل، از آن گران هایش، بگذارید کنار حوض و بعد از ریختنِ هر سطلِ آب، مشتی در دهانتان بریزید. که خوب ورزیده شوید!
_ اگر همین طور ادامه بدهید بعد از مدتی یک حوض بزرگ تر می سازید که آب داخلش بیشتر باشد!
_ یادتان نرود آبِ حوض شرکتمان را هم بکشید ثواب دارد.
_ حسابدارمان با آه و ناله می گفت: آب حوض کشی عجب شغل شریفی است. هم شریف است و هم راحت! نان دست خودت را می خوری! لازم نیست به هزار نفر جواب پس بدهی. با هر کس و نا کسی هم کلام شوی..  حوضِِ خودت است هر موقع که خواستی آبش را  بکش! رااااحت!
_ اصلا یادت هست فلان کسک که در شرکت نفت کار میکند آرزویش این است جای تو باشد و فوت و فن آبِ حوض کشیدن را از بر باشد؟
_وووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
_وووووووووووووووووووووووووووووو
_ووووووووووووووووووووووو

 

انقدر می گویند و می گویند و "تکراری" می گویند که بعد از یک روز آب حوض کشی، فقط خستگی اش می ماند!

آب حوض کشیدن خوب است! به شرطی که در خانه ی سبز نباشد! اهالی خانه ی سبز بی اندازه مهربانند و تکرار این مهربانی ها واقعا تکراری می شود!
بهتر آن است که گوشه ای، برای خودت حوضی بسازی... روزها خالی و شب ها پُرَش نمایی...


 


 

* برای کسایی که خبر می خواستن! این هم خبر!

** این هم طنز است! فردا برای چند نفر می خونمش! شما هم برای خودتون بخونید! البته با خنده!

*** مادر چند روز پیش منو یاد حرف مادر بزرگم انداخت. که وقتی نقاشی کار می کردم می گفت:
"رووووولَه قُروُنِ این کِلِکیات!" ترجمه: "خوشگلم، قشنگم ... نازنینم! قربون هنر دستت برم من!" (با کمی اغراق!)
معانی کلمات: روووله= بچه. قرون= لهجه ی محلی کلمه ی قربان. کلکیات= جمع کِلِک! به معنای انگشت!

**** اسمس همین الان رسیده:

"باران یا برف.... چه فرقی می کند؟ تو که باشی، هوا که هیچ، زندگی خوب است!"

  • مداد رنگی

روز های گوسفندی!

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۱۷ ق.ظ

دوران بلوغم در هم سایه گی عموی بزرگم گذشت که چهار پسر دارد. این شد که خواسته های من هم بیشتر پسرانه شد. طلب آزادی های پسرانه و در نهایت به دست آوردن آن... دو سال قبل از دانشگاه (پیش دانشگاهی و سال بعد از آن) هم به جای درس خواندن و کلاس رفتن صرف تجارب کاری مختلف شد و ورود زود هنگام من به اجتماع و کار تخصصی و غیر تخصصی. کارهایی که همه پر از جنب و جوش و تکاپو بود و نیازمند معاشرت با افراد مختلف. و من راضی و خوشحال بودم از شرایط آن روزهایم.
حالا گزینه های کاری که برای خودم متصور شدم همه شخصی است و فردی. کار هایی که نیاز کمتری به بودن با دیگران دارد و نیاز بیشتری به خلوت. من نمی دانم دقیقا این از چه ناشی می شود؟ اگر کسی از من بپرسد برای چه این کارها را برای خود جدا کردی، کلی دلیل و منطق برایش سر هم می کنم اما می ترسم از اینکه خودم و ترس هایم را پشت این بهانه ها پنهان کرده باشم.
این آرامش از کجا ناشی می شود؟ از اینکه من به این پی بردم که زنان هر چه هم که بدوند باز به پای مردان نمی رسند؟ و من نمی خواهم تلاش بی جا کنم و خودم را پشت محتاط گری زنانه پنهان کردم؟ یا نه؟ واقعا راضی ام از زن بودن؛ به معنای واقعی آن و اعتقاد دارم به تمام دلایلی که برای اطرافیانم سر هم می کنم. و این آرامش درونی از قدرت است نه از ضعف... نمیدانم. شاید هم اصلا به زن بودن ربطی نداشته باشد.
پس این که دل من برای آن روز های شلوغ و پر جنب و جوش مختص پایتخت تنگ شده از چه ناشی می شود؟ و این چه ربطی به گزینه های کار شخصی دارد که برای خودم جدا کرده ام؟

سخت شد ...


 


 

  • مداد رنگی