با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یزد» ثبت شده است

شکسته دل

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۱، ۰۴:۴۶ ب.ظ

امروز که با پرستو به میبد رفته بودیم می خواستیم علاوه بر پخت کار های سفالمان، مقداری هم کاسه و کوزه بخریم...
هر جا که می رفتیم می پرسیدیم که: "آقا! این کوزه های خراب و شکسته و کج و کوله تان را کجا گذاشته اید؟"
بعد هم می گشتیم و بین آنها چیز هایی که به دردمان می خورد جدا می کردیم.
وقتی به فروشنده ها می گفتم :که ما شکسته و خراب و کج و کوله می خواهیم! به یاد صحبت استاد شیخ بهایی می افتادم که می گفت: "خدا... آدمِ دل شکسته، خراب و کج و کوله می خرد... با سر کج پیش خدا برو و در درگاه خدا به هیچ بودن و ناقص بودن خودت اقرار کن... آن موقع است که خدا خریدار تو می شود"

من هم وقتی بین کوزه ها راه می رفتم، در حالی که به دنبال کوزه ی ناقص! و البته دلخواه خود بودم... در دل می خواندم:

" تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری               شکسته قلب من، جانا به عهد خود وفا کن" گزارش تصویری:

  • مداد رنگی

خانه یعنی این...

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۶:۳۵ ق.ظ



خانه ی بی بی... پناهگاه دانشجویان ...
چندین سال است که نسل به نسل بین دانشجویان هنر و معماری می چرخد.
سال بالایی ها جای خود را به صفری ها می دهند و می روند ... می روند پی زندگی و سرنوشت خودشان...
خیلی ها در آن زندگی کرده اند... زهره یادگاری، سمیه شبانی، زهرا رشیدی، ندا کرباسیون، فاطمه فتاحی... و خیلی های دیگر (من فقط این ۵ تا را میشناسم و دیدمشان...)
من هم حدود دو سال و نیم تجربه ی زندگی در آن را داشته ام...
تجربه ی یک زندگی دو نفره... من و سمانه...
یا نه!  بهتر بگویم: یک زندگی سه نفره... من و سمانه و بی بی!
تجربه ای عجیب، که موجب تغییرات زیادی در من و شخصیت من شد.
دیروز... باز به آنجا رفتم. دیدن بی بی و خانه اش خیلی حس غریبی دارد... به بی بی نگاه می کردم ... به در ها و دیوار ها... به درخت ها... به کاه گل ... به حوض و ماهی هایش...
روزگاری بود که من خیلی به این ها نزدیک بودم و حالا نیستم و دورم!!!
همراه بی بی جلوی ۵ دری نشستم. نشستم و نگاهش کردم! حداقل ۶۰ سال از من بزرگ تر است. یاد آن روز هایمان افتادم... مثل مادر واقعی همیشه به فکرمان بود...نگرانمان بود... دعایمان می کرد و گاهی هم مثل مادر واقعی سرزنشمان می کرد!!! مجبورمان می کرد سر شب بخوابیم و صبح زود بیدار شویم...
وادارمان می کرد حوض را سطل سطل خالی کنیم و با آب داخلش، کوچه ، راه رو و حیاط را بشوییم... بعد از آن هم با فرچه حسابی به جانش بیفتیم که خدای نکرده جلبک و لجنی باقی نماند... یادش بخیر! چه روز هایی بود... چه حسی داشت وضو گرفتن با آب حوض و دویدن به سمت مسجد جامع ...
گفتنی هایش تمامی ندارد... اگر بخواهم بگویم احتمالا کتابی می شود...

 

دارم از ماهی ها عکس می گیرم...
بی بی می گوید: خانه تان ماهی دارد؟... می گویم : نه!!! ... می گوید: اصلا حوض دارد؟... می گویم : نه!!! حوض هم ندارد...
به فکر فرو می رود و می گوید: پس چه ثمری دارد؟*
نگاهش می کنم و چیزی نمی گویم...

 

 

 



*یعنی: پس چه فایده ای دارد؟
*به دلیل خاص بودن این نوشته (حداقل برای خودم) سعی میکنم در چند روز آینده پر حرفی هایم را نگه دارم و پستی نگذارم که مطلب تاپ وبلاگ باقی بماند!

** بعدتر نوشت: عید مبعث مبارک

  • مداد رنگی

دانشکده ی زیبای من

سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۱، ۱۰:۱۲ ق.ظ

وقتی آمدم... مثل حالا... حوضت بی رنگ بود!

 

 

 

امروز اولین جلسه ی دفاع پایان نامه از ورودی ما بود با عنوان : "فضاهای پنهان اشعار حافظ"
نوبت ما کی می رسه؟ خدا داند!



حضور یک نفوذی از حوزه ی معماری (م.فیروزآبادی) در جمع نقاشی ها:

  • مداد رنگی

چای نبات

دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۵۰ ق.ظ

دیشب با پرستو و فیروز آبادی رفته بودیم مسجد برخوردار برای نماز... یه اتفاق عجیبی افتاد که فقط باید فیلمشو ساخت. ولی از اونجایی که من قرار نیست کارگردان و نویسنده بشم مجبورم اینجا بنویسمش.
همون لحظه که برای نماز عشا قامت بستیم که یه دختر تقریبا ۶ ساله با دو تا مشت مهر توی دستاش از کنار ما رد شد. و مات و مبهوت به این ور و اونور نگاه می کرد. داشت دنبال یه نفر می گشت... بعد شروع کرد به راه رفتن و نگاه کردن. انگاری بین دو نماز رفته بوده با مهر ها بازی کنه و دیر برگشته بود، حالا جای مامانش رو پیدا نمی کرد. شروع کرد به صدا کردن مامانش: مامان... مامان... مامان... مامان...
همین طور راه می رفت و صدا می زد. همین که همه رفتن رکوع ترسید... صداش حالت نگرانی به خودش گرفت مدام مامانشو صدا می زد... رفتیم سجده، و بعد سجده ی دوم، هر لحظه صدای دختر بچه نگران تر و عصبی تر می شد! دل من رو هم که نبودید اون وسط ببینید. داشتم می مردم. حواسم اصلا به نماز نبود... همش این صحنه رو تصور می کردم که صدای دختر بچه به گریه و جیغ رسیده در حالی که مامانش رو صدا میکنه به پهنای صورت گریه میکنه. موقعی رو تصور کردم که از ترس و ناتوانی، یه گوشه کز می کنه و صدا و بدن نحیفش از بی چاره بودن می لرزه اما بازم مامانش رو صدا می کنه... من داشتم جای اون سکته میزدم... تو دلم می گفتم همین بسه برای یه نفر که تا آخر عمرش از نماز و مسجد متنفر بشه.
توی همین فکرا بودم که دیدم یه فرشته ی نجات اومد. یه پسر بچه که قدش بیست سانتی از دختره بلند تر بود پرده رو کنار زد و از توی مردونه اومد توی زنونه. همین که دختر اینو دید آروم شد. احیانا برادر بزرگترش بود. منم یه نفس راحت کشیدم! (اصلا فکر نکنید خدای نکرده اینا همه توی نماز اتفاق افتاده ها!)
این گذشت و من شب خواب دیدم. خواب دیدم چای نبات (محمد مهدی شیخ صراف) برادر بزرگ تره من هستن. حالا از بین این همه آدم چرا چای نباتی که فقط چند بار وبلاگشون رفتم؟ نمی دونم. شاید اثرات صحبت های دیروز من و فیروز آبادیه.
فقط میدونم از بعد نماز صبح زدم زیر گریه و هنوزم دارم گریه می کنم. نمی دونم دلم چی می خواد. یه برادر بزرگتر؟! یا یه حامی که پشتم باشه؟ نمی دونم شایدم یه ناجی که بیاد دست منو بگیره و از اینجا بیرون بکشه!
خدایا!!! دلم می خواد وقتی خدا خدا می کنم بی جوابم نزاری. حتی تصور یک لحظه گم شدن هم داغونم می کنه. دستمو رها نکن. همیشه کنارم باش تا هیچ وقت گمت نکنم.

  • مداد رنگی

کیف گلیمی

چهارشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۰، ۰۴:۵۳ ب.ظ
تنهایی به بازار می روم ...وارد مغازه ی منظور می شوم. همان که در کوچه ی نانوایی کپلک* قرار دارد! دنبال کیف می گردم، کیف کوچکی می خواهم قدر جا شدن دوربین و کیف پولم! اما اول سراغ کیف های بزرگ می روم که قیمت همه 35 هزار تومان به با بالاست... به فروشنده می گویم:" آقا! برای این کیف خمره ای دسته دار چقدر تخفیف می دهید؟"... می گوید: "دو هزار تومان!" کیف را سر جایش می گزارم... همان کیفی که از اول مد نظرم بود را بر می دارم... کوچک است... می گویم:"چند؟" می گوید:"  18هزار تومان!"من هم می گویم:"چقدر گران است؟ من هنوز بعد از چهار سال تحصیل در یزد نتوانسته ام کیف گلیمی بخرم! می خواهید بدون کیف گلیمی از یزد بروم؟"..... از این باب چانه زدن را شروع می کنم... آقای فروشنده خیلی دلش به حال من می سوزد به گونه ای که می خواهد کیف را به من هدیه بدهد، تا با خاطره ای خوش از یزد بروم ... از چشمانش معلوم است که دروغ نمی گوید...
اما من کیف رامی خرم... با تخفیف 5 هزار تومنی ،.... 13 هزار تومان...
کارتم را به او می دهم و او پول را از حسابم بر می دارد!

وارد اتاق می شوم و فریاد می زنم: "دونگ هایتان را بیایید بالا!!! زود..... زود.....!!!!!"
پرستو با تعجب نگاه می کند! همین طور سید! پرستو باورش نمی شود واقعا به حرفش گوش دادم...
این کیف گلیمی کادوی تولدم است از طرف دوستان هم اتاقی : پرستو، دارکوب و سید!
قضیه از این قرار است که پرستو گفت:" حالا که داری تا مسجد جامع می روی، خودت هدیه تولدت را بخر!از تولدت خیلی وقت است که گذشته، اگر همین طور پیش برود تا چهلم تولدت هم برایت کادو نمی خریم!!!!" منم، از خدا خواسته خریدم و قرار است بچه ها دونگ هایشان را بدهند!!!!!!!!!!!!!

این هم یک نوع کادوی تولد است که شخص متولد شده خودش می گردد و می پسندد و کارت می کشد. سپس دونگ دوستان را از حلقوم مبارکشان بیرون می آورد!!!!!!!

کلی به هم خندیدیم.... مطمئنم تا عمر داریم این کادو را فراموش نمی کنیم.... هیچ کداممان...




*به این صورت بخوانید kopolok!

نتیجه گیری شخصی:
تولد روز خیلی خوبی است، به شرطی که کسانی که تو را دوست دارند، به دوست داشتن هایت اهمیت بدهند! تولد چندین روز گذشته ام مبارک!!!!!!

  • مداد رنگی

خداحافظی با طعم انار

يكشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۰، ۰۴:۰۶ ب.ظ

رفت...
زود رفت...
دلش نمی خواست فرو ریختن اشک هایش را نظاره گر باشیم...
دلم بی تابی می کند...
می دانم الان که در تاکسی نشسته دارد زار زار گریه می کند...
و من هم...
عزیز دلم... هیچ چیزی برایت ندارم جز اینکه بگویم...
تو را به خدا می سپارم، که خوب مراقبت باشد...
فقط این طوری است که دلم آرام میگیرد... خیالم راحت می شود...
چون میدانم خدا، خیلی بیشتر از من، تو را دوست دارد...
و همیشه با توست...
تو را به دل پر مهر و دستان قدرتمند او می سپارم...

  • مداد رنگی

حکم

شنبه, ۳ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۰۴ ق.ظ

خیلی تلخ و تأسف آور است که انسان از یکی از لذت بخش ترین چیزهایی که در دنیا وجود دارد لذت نبرد و خود را محکوم بدان بداند....

آخر ترم است و من محکوم هستم به نقاشی کردن!!!!

برای نقاشی و تمام نقاشان که هیچ، برای تمام هنرمندان همه ی اعصار و قرون تاریخ متأسفم که زمانه نام مرا نیز هنرمند و نقاش قرار داده است!

اما خود را نیز سرزنش نمی کنم چرا که پی برده ام ایراد از هیچ کداممان نیست! نه من و نه نقاشی....

فقط زبان هم را نمی فهمیم...

پس بهتر است با خیالی راحت و فکری آسوده سال آخر این تبعیدگاه عزیزم را سپری کنم ... مثل این چند سالی که گذشت!

  • مداد رنگی